زیر یک سقف

دوتایی رفته بودن بستنی بخرن. کارت بانک من توی جیب محمدحسام بوده. توی مسیر هم چک میکنه و میبینه توی جیبشه. وقتی میرسن یوسف بهش میگه کارت رو بده. کارت نبوده! مسیری که رفتن رو چند بار برمیگردن و میگردن. کارت ناپدید شده. محمدحسام با گریه میاد خونه و یوسف عصبانی میره مسجد. به محمدحسام میگم حالا برای بستنی گریه می کنی یا کارت؟ میگه هر دو! بعد می پرسه چند تومن تو کارت بوده؟ میگم میخوای چی کار؟ میخوای پولشو بدی؟ پولای تو کمه. میگه خب جمع میکنم! بهش میگم الان موضوع پیدا شدن کارته اون پولی که توش بوده چیزی ش نشده تو بانکه.
شب قبل از خواب دوباره درباره ی کارت و پولی که توی بانکه حرف می زنیم. محمدحسام به شدت به مسایل اقتصادی و خرید و فروش و کسب و کار علاقه منده. میگه نمیشه من کارت بانک داشته باشم؟ براش توضیح میدم که میشه با حساب پدرش چند تا کارت صادر بشه و اون هم کارت داشته باشه و مثلا پول هفتگی ش رو بتونه خودش بره از عابربانک برداره. انقدر به وجد میاد و سوال می پرسه و خیال پردازی های بلند بلند می کنه که من دیگه گیج خواب میشم و بهش میگم حساااااام بخواب شب به خیر شب به خیر.
صبح ساعت هشت میگه مامان بریم بانک برای کارت. دلم میخواد هنوز بخوابم. بهش میگم ساعت یازده میریم. ساعت یازده میریم بانک. من درخواست صدور کارت جدید میدم و از کارمند بانک می پرسم میشه برای طرح خانواده درخواست کارت بدم برای پسرم؟ کارمند بانک میگه برای زیر پانزده سال نمیشه ولی از همکارم بپرسید من دقیق در جریان نیستم. حسام حسابی پنچر میشه. میگه الکی این همه هیجان داشتم حالا هویج شدم! هویج یه اصطلاح برای دهه هشتادی هاست به معنای ضایع شدن!
میریم پیش همکار آقای کارمند بانک. می پرسم برای پسرم بخوام کارت بگیرم باید چی کار کنم؟ میگه شما می خواین زیرمجموعه بگیرین. میگم بله، شرط سنی داره؟ میگه نه نداره. حسام شکوفا می شه. کپی و اصل شناسنامه ازمون میخوان که من نبردم با خودم! بانک تا نیم ساعت دیگه فقط بازه. محمدحسام سعی می کنه انرژی مثبت بده. میگه مامان بدوییم بریم شناسنامه ها رو بیاریم. سریع سوار تاکسی می شیم و میریم خونه. شناسنامه ها رو برمیداریم. حسام کپی داره. میریم خوزستان تحریر میدیم برامون کپی بزنه از شناسنامه ی یوسف. دوباره می پریم تو تاکسی و میریم بانک. کارمند بانک هویج میشه! فکر نمی کرد ما سه سوته برگردیم. میگه ما فرم نداریم!!! اگه گفته بودین میرین شناسنامه بیارین بهتون میگفتم که فرم نداریم باید بگیم برامون بفرستن. ظاهرا توی شعبه ای که من حساب دارم تا حالا کسی نخواسته برای بچه هاش کارت بگیره. قرار میشه شنبه تماس بگیرم و ببینم فرم کی براشون می رسه. حسامم مزرعه ی هویج میشه!  

.

پ نون: پسرم خیلی هم خوش اخلاقه، اگه اخم کرده برای اینه که اینجا اهوازه و آفتاب مهربونی داره

+ تاريخ جمعه ۲ بهمن۱۳۹۴ساعت 9 نويسنده زینب سـادات |

چندی پیش یکی از دوستان به من گفت شما که هنرمندی! ایده ای برای تزیین جهاز عروس نداری؟ خب البته هنرمند در ذهن هر کس یک تعریفی دارد. در ذهن ایشان ما هنرمند بودیم مثلا. پاسخی که به ایشان دادم قطعا منفی بود ضمن اینکه چنان مخالفتم با این جور رسم ها را ابراز کردم که بعید است هوس کند در هیچ زمینه ی دیگری از هنر ما بهره ببرد! :دی 

حتما شما هم گرفتار گروه های موبایلی شده اید. یکی از گروه هایی که عضوم مربوط به مرتب نگه داشتن همیشگی خانه با یک سری تمرین ها و تکنیک های روزانه است. تصور کنید تعداد کثیری خانم را که روزانه با آب و تاب از تمیزی خانه های مان گزارش می دهیم و همدیگر را تشویق می کنیم و ذوق می کنیم که مثلا مهمان سرزده برایمان آمده و خانه مان مثل دسته گل بوده. خیلی هم خوب و عالی. واقعا اگر بشود چنین خانه ای داشت شما تا حدودی توانسته اید در همین دنیا زندگی در بهشت را تجربه کنید. قطعا خانه های بهشتی همیشه مرتب هستند. نیستند؟ خودمان باید مرتب شان کنیم؟! 

توی همین گروه خانم های همیشه مرتب و یا در حال تبدیل شدن به خانم های همیشه مرتب، گاهی صحبت می شود که مادرهای جوان نگران قضاوت دیگران درباره ی اوضاع نا به سامان خانه های شان هستند که مبادا کسی سرزده وارد شود و خانه های اینها به قدر کافی استاندارد نباشد! این خیلی ناراحت کننده است که یک مادر یا حتی کسی که مادر نیست یا فرزندانش بزرگ شده اند و به ظاهر مشغله ی کمتری دارد مدام باید نگران قضاوت های دیگران باشد، چه طور می شود که خانه ی ما همیشه و همیشه مرتب باشد؟ به هر حال ما داریم در این خانه زندگی می کنیم. پیش می آید که نامرتب بشود، کثیف بشود، به هم ریخته باشد!  

فرهنگ فرهنگ فرهنگ. فرهنگ دینی ما می گوید اگر مهمان سرزده در خانه ی شما را زد و آمادگی پذیرش نداشتید می توانید در را باز نکنید. فرهنگ عرفی ما می گوید باید در را باز کنید و خجالت بکشید از شرایط موجودتان! چرا؟ چرا به قول آقای شهاب مرادی ما تقوای چشم نداریم و وقتی وارد خانه ی کسی می شویم سرمان را پایین نمی اندازیم؟ چرا برای نمایش دادن جهاز و سیسمونی مهمان دعوت می کنیم و رسما از دیگران می خواهیم همه جای خانه را برانداز کنند؟ حتی سرویس بهداشتی را. همین مایی که با افتخار و باز به قول آقای مرادی مثل دوران جاهلیت رفتار می کنیم و مثل کودکان خریدهای مان را به رخ دیگران می کشیم و یکدیگر را تشویق می کنیم به فضولی و سرک کشیدن توی همه ی کابینت ها و کمدها و کشوها، بعدها شاکی هستیم که چرا فلانی که سرزده آمده بود، رفت توی اتاق خواب یا آشپزخانه یا ...  

فرهنگ را خودمان می سازیم. عروس خانم ها و مادران جوان رسم نمایشگاه برپا کردن را بردارند، بزرگ ترها هم رسم خرده گرفتن به نامرتبی و بی نظمی خانه های کوچک ترها را. البته این بی انصافی همیشه از طرف بزرگ ترها نیست ها! حتی ما کوچکترها هم که خوب می دانیم مرتب نگه داشتن خانه با حضور بچه ها چه کار طاقت فرسایی ست، نوبت به دیگران که می رسد به حساب کم کاری و تنبلی صاحب خانه می گذاریم. 

خانه ی هر کس فضای شخصی و اختیاری اوست. اگر سرزده وارد شدیم چشم های مان را ببندیم و هر آنچه به صورت غیرعمد دیدیم فراموش کنیم و اگر هم با دعوت وارد شدیم دست از تجسس و چشم چرخاندن برداریم، ناسلامتی ما حبیب خداییم ها! وال لاه!   


برچسب‌ها: فرهنگ, فرهنگ سازی, کیک پوشکی
+ تاريخ سه شنبه ۱۹ آبان۱۳۹۴ساعت 9 نويسنده زینب سـادات |
*دلم پاییز می خواهد. تابستان تمام شود و حس های عاشقانه ی پاییز پخش شوند وسط زندگی...

 

 

*نمی دانم پویایی روزهای سالهای قبل کجا رفته. همین دو سال پیش. نه ده سال پیش!

*چند روز پیش وسط زندگی حسامم آمد و گفت مامان من وبلاگ می خواهم! گفتم به داداش بگو برایت بسازد.  یک پاراگراف توی وبلاگش نوشت با ده پانزده جمله و هفت هشت تا "شاید"... گیر ندادم که نباید این همه یک کلمه را تکرار کنی. چه قدر مامان خوبی شده ام. "شاید" نیازی نباشد این قدر همه چیز درست باشد. اصلا "شاید" درست، همانی نباشد که من فکر می کنم. مثلا "شاید" نباید به حسام می گفتم مثلا را ننویس مثلن! بلاخره می رفت کلاس دوم و یاد می گرفت. نه؟  

پ.نون: این پست قاط زده بود! دوباره کپی و ارسال شد.

+ تاريخ یکشنبه ۱۵ شهریور۱۳۹۴ساعت 8 نويسنده زینب سـادات |

کره ی زمین را از توی اتاق شان آورد و گرفت جلوی صورتم و گفت: مامان ببینید عربستان چه قدر به یمن نزدیکه!!! 

گفتم: خب! برای چی؟

گفت: خب الان عربستان بهش حمله کرده دیگه! خیلی بهش نزدیکه! بیچاره یمن! 

کمی کُره را توی دستش حرکت داد و براندازش کرد، بعد با تعجب گفت: ماماااااان به ایران هم نزدیکه ها!

نگاهش کردم و با هم خندیدیم و من فکر کردم این وروجک کلاس اولی چه دغدغه هایی دارد!

خدایا کی می آید آن روز که هیچ کودکی معنای کلمه ی جنگ را نداند!

اللهم عجل لولیک الفرج

+ تاريخ جمعه ۲۸ فروردین۱۳۹۴ساعت 9 نويسنده زینب سـادات |
وقتی بابا و مامان به جای بیست و پنجم، بیست و سوم آمدند اهواز و مامان به خاله زنگ زد و در جواب 《مرضیه پس کی میای اهواز؟》 گفت: 《ما الان اهوازیم》و خاله با سه عروس و دو داماد و چهارده نوه و یک نتیجه ی توراهی، به مامان گفت:《بدجنس! تو که گفتی بیست و پنجم میایم!!!》هوس کردم خواهر داشته باشم. خواهری که حتی زمانی که یک داماد و سه عروس و هفت نوه و یک نوه ی توراهی، دارم به خاطر شیطنتم در نگفتن تاریخ دقیق سفرم، با شوقی که از دیدارم در صدایش پیداست به من بگوید: 《بدجنس!》

+ تاريخ یکشنبه ۲ فروردین۱۳۹۴ساعت 12 نويسنده زینب سـادات |
*رفتیم شلوارش رو عوض کنیم، خانم فروشنده هم با من دست داد هم با اون. از مغازه که اومدیم بیرون می گه: نه! چرا من باهاش دست دادم! واااااقعا چرا؟ چرا نتونستم بهش بگم نمی تونم با شما دست بدم؟ چرا بعضیا رعایت نمی کنن!! اح!

*بهش می گم ژاکت نپوش هوا خوبه با همین بلوز آستین کوتاه برو... می گه: با قوانین اسلام مغایرت داره!

 

 

+ تاريخ چهارشنبه ۲۷ اسفند۱۳۹۳ساعت 8 نويسنده زینب سـادات |
بوی مریم تمام تاکسی را برداشته بود. شاید از همه ی خریدهای قابل پیش بینی مرد مسافر، همان دو شاخه مریم بی بهانه با ارزش تر باشد برای بانوی خانه...

+ تاريخ چهارشنبه ۲۷ اسفند۱۳۹۳ساعت 8 نويسنده زینب سـادات |
مجرد که بودم یکی از فانتزی هام این بود که بچه هام  عمیقا با هم صمیمی و متحد باشن، حتی اگر شده این اتحادشون باعث بشه علیه من تبانی کنن! این روزها که متحدانه و برادرانه  نقشه ی اجازه گرفتن برای بازی با کامپیوتر و موبایل و تبلت و ... رو می کشن و برای خرید چیپس و بستنی و فلافل مدام با هم جیک تو جیک هستن، با خودم فکر می کنم یعنی این فرشته های آمین گو همیشه انقدر اطراف من در گردش و چرخش هستند؟

 

 

آمین :)

***

این پست با موبایل آپ شده است. یعنی تا این حد سراغ لپ تاپ نمی رم!

+ تاريخ یکشنبه ۳۰ شهریور۱۳۹۳ساعت 13 نويسنده زینب سـادات |
آن سیدمحمدحسام، آن نور دیده، آن جگرگوشه، آن عشق، نفس، خوردنی، جوجه، همو که وقتی ده ماهه بود من وبلاگنویسی را آغاز نمودم و وی کمال همکاری را با من می نمود، امروز رسما مرد شد. واکسن کلاس اولش را زد و یک آخ کوچولو هم نگفت طفلکم!

این هم تصویر مبارک حضرتشان که با تفنگ آبپاشی که جایزه ی آخ نگفتن شان است، قصد کشتن کردن ما را دارند.

+ تاريخ یکشنبه ۱۶ شهریور۱۳۹۳ساعت 19 نويسنده زینب سـادات |

نمی‌دانم نوشتنم بیشتر به سود مخاطبین این‌جا بود، یا این مدت نسبتا طولانیِ ننوشتنم. سال‌های پیش ماه مبارک را آتش‌بسِ نوشتن اعلام می‌کردم، امسال حتی همین هم یادم نبود تا این‌که یکی از خوانندگان محترم و قدیمیِ این صفحه به یادم آورد که خلاف عادت رفتار کرده‌ام. چند روز است می‌خواهم لینک صفحه‌ای را برای‌تان بگذارم که شاید در این روزهای شلوغ و پرکار و باسرعت در حال گذر، به کارتان بیاید. لینک تندخوانی جزءهای قرآن کریم. اگر فرصت ندارید هر روز یک جز را از روی کلام‌الله بخوانید، این فایل‌ها را دانلود کنید و در طول روز گوش کنید. تندخوانی جزءهای قرآن کریم

مخاطب خاص نوشت:دوستی که کامنت خصوصی گذاشته‌اید و کامنت‌تان را با "سلام نام خداست" آغاز کرده‌اید، لطفا آدرس‌تان را برایم ارسال کنید.

+ تاريخ چهارشنبه ۱۸ تیر۱۳۹۳ساعت 8 نويسنده زینب سـادات |