تبليغاتX
زیر یک سقف







یک نفر دلش کربلا میخواهد !

داری زندگی ات را میکنی ... دلت کربلا نمیخواهد ... دلت مکه میخواهد ... خبر میرسد که به دلت بگو دلش کربلا بخواهد .... دلت کربلا میخواهد ! ظاهرا اسمت در قرعه کشی درآمده ... خوشحالی ... تیتر پستت را میزنی " قرعه ی فال به نام من دیوانه زدند " ... خبر میرسد که گذرنامه ات دیر میرسد ... رفتنت روی هوا معلق است ... برای خدا شرط میگذاری !!! اگر جور شد ال میکنم و بل میکنم .... جور میشود ... برای عمل به وعده هایت امروز و فردا میکنی ... یک شب قبل از اینکه فیش بانکی را به آژانس بدهید با مامان تلفنی حرف میزنی ... مامان که خبر نداشته قرار است "یوسف " را با خودت نَـبََری شروع میکند به قربان صدقه رفتن ... دخترم ، عزیزم خوب فکر کن ، با چند نفر مشورت کن ، اگه یه هفته از درس عقب بمونه میتونی جبران کنی ، براش معلم میگیری ، ولی اگه از نظر روحی مشکلی براش پیش بیاد نمیتونی جبران کنی ، خوب فکر کن ، من میدونم الان دیگه دلت پیش امام حسینه ، ولی تو یه وظیفه ی مهم تر داری ، تو قبل از هر چیز مادری ، آره عزیز دلم ، آره قربونت برم ، بیشتر فکر کن .... جواد قبلا با یوسف حرف زده ، ظاهرا که راضی بوده یک هفته خانه ی عمه اش بماند ... دلشوره به جانت می افتد ... با یوسف حرف میزنی .... ته دلش راضی نیست ... بلاخره از زیر زبانش حرف میکشی ... میگوید : منم با خودتون ببرید ! امکانش نیست ... اصلا اسم یوسف در لیست ثبت نام اولیه نبوده ... به یوسف میگویی : اگه نشد تو رو ببریم ما هم نمیریم ... برق شادی را در چشمانش میبینی .... فاتحه ی خودت را میخوانی ... این شادی یعنی تکلیف تو روشن است ... یعنی گذرنامه و قرعه کشی و ثبت نام همه کشک بوده ... یعنی تو باید مادر باشی تا بفهمی مامان چرا به تو اصرار میکرد بیشتر فکر کنی ... یعنی هنوز مثل دخترکان نوجوان فقط به خودت فکر میکنی ... یعنی از دل پسرت هیچ خبر نداری که به تو میگوید : اگه شما برید من همش فکر میکنم حالا حسام داره چیکار میکنه ، مامان داره چیکار میکنه ، بابا داره چیکار میکنه ... یوسف دلش حسام میخواهد ، دلش مامان و بابا میخواهد ... و تو ...

 دلت کربلا میخواهد !

ـــــــــــــــــ

شاید وقتی دیگر بطلبی ام ! وقتی که قدری بزرگ تر شده باشم !

+ نوشته شده در دوشنبه 18 آبان1388ساعت 3 قبل از ظهر توسط : زینب سادات |

مردان مریخی !!!!!!!!!!!!!

 توی فامیل ما هنوز هم این رسم قدیمی کمابیش اجرا میشود ! در ایام محرم و صفر خانمها و آقایان به آرایشگاه نمیروند و به رسم عزاداران از رسیدگی به ظاهرشان پرهیز میکنند ! البته هر کس بنا به سلیقه و یا بهتر بگویم ارادت خودش این مدت زمان را کم یا زیاد میکند ! بعضی ها تا روز عاشورا ، بعضیها تا آخر ماه محرم ، بعضیها تا اربعین و بعضیها تا آخر ماه صفر !

...

یکی دو سال پیش چند روز مانده به اربعین به همسر محترم گفتیم لطفا دیگر اعتصاب اصلاح را تمام کنید و به خاطر دل ما هم که شده بروید و سر و صورت را صفایی بدهید که پاک یادمان رفته چه شکلی بوده اید ! قصه را کش نمیدهم ! فقط بگویم که اصرار ما کارگر افتاد و ایشان صورت مبارک شان را اصلاح کردند و ما به قدری خرم و خندان و قدح باده به دست شدیم که گفتیم اصلا شما آرایشگاه نروید و بگذارید چند روزی ما به همین شکل ببینیم تان و بعد بروید موهایتان را کوتاه کنید که باز تنوعی جدید بشود برایمان !

خانمها معمولا این کار را میکنند ، مثلا موهایشان را کوتاه میکنند و بعد از چند روز میروند رنگ شان میکنند و چند روز بعد هم میروند روی رنگ ها مش میزنند و ...

القصه !

یعد از این تغییر فاحش و آشکار و قابل توجه و تابلــــــــــــو !!! وقتی همسر محترم از سر کار برگشتند به ایشان گفتم : خوب !!!! چه خبر؟! بچه ها چیزی نگفتن ؟! جواد با تعجب گفت : چی؟ برای چی ؟ گفتم : بابا جون کسی متوجه نشد که تغییر کردی ؟! کسی چیزی نگفت ؟! جواد خیلی عادی گفت : نه ! مثلا چی بگن ؟!!!!

ـ : واقعا که !!! چه زندگی کسالت آوری میکنید شما مَردا !!!! ما خانوما .................

هنوز کلام ما منعقد نشده بود که جواد جان با لبخندی شیطنت آمیز فرمودند ! :

ــ خوب ما هم میتونیم بریم یه منشی بیاریم بذاریم توی دفتر که زندگی مون از کسالت در بیاد !

 البته مسلّم است که بنده همان موقع از خجالت ایشان در آمدم !

کلام منعقد نشده مان این بود که ما خانم ها کوچکترین تغییر یکدیگر را متوجه میشویم و حتما به روی هم می آوریم ! مثلا اگر یک تار مو از زیر ابرویمان کم شود و دیگران متوجه نشوند نزدیک است که از غصه جان به جان آفرین تسلیم کنیم و باقی قضایا ....

                                               ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چند روز پیش برای کاری رفته بودم دانشگاه ! حسام جان را هم با خودم برده بودم ! توی محوطه ی دانشگاه که قدم میزدیم دختران جوان و خانمهای غیرجوان مو کشان و جیغ زنان و با آرنج توی پهلوی بغل دستی شان زنان و دوست بغلی شان را نیشگون گیران ، حسام را به هم نشان میدادند که ...

ـ اینو ببین !!!!!!!!!

ـ وای موهاشو ! چه بوره !!!!!!!

ـ وای اینجا رو !!!!!!!!!!

ـ ای خدااااااا !

ـ ...... !

و اما آقایان ...

با بی تفاوتی تمام رد میشدند و انگار نه انگار که آمدن یک بچه که دارد تاتی تاتی میکند توی دانشگاه کمی غیر عادی و البته اگر دلشان بخواهد قدری هیجان به زندگی شان بدهند ، هیجان انگیز است ! یکی دو نفر از آقایان لبخند های کمرنگ و بیجان نثار حسام کردند و رد شدند ! البته باید بگویم چند نفر هم که روی صندلی نشسته بودند و داشتند بلوتوث بازی میکردند کمی حواس شان پرت شد و شاید اگر چادر بنده را نادیده میگرفتند بدشان نمیآمد بیایند و حسام را ببرند پیش خودشان و کمی با او بازی کنند !

 و ما دیدیم که این آقایان زندگی کسالت بارشان فقط به ندیدن یکدیگر خلاصه نمیشود ! بلکه بچه ها را هم نمیبینند و متاسفانه یا خوشبختانه فقط خانمها هستند که میتوانند زندگی آنها را از کسالت در آورند !

تماس فرت !!!

ـــــــــــــــــــــــــ

پ.ن :

نویسنده ی این متن قصد جسارت به هیچ مردی را ندارد ! فقط میخواهد بگوید ما زنها در هر شرایطی میتوانیم شاد باشیم و شادی آفرین !

ونوس کجا ، مریخ کجا ! 

+ نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت 9 بعد از ظهر توسط : زینب سادات |

پست سفارشی ! [ شکلک سر در گم]

زهرا سادات از من پست سفارشی خواسته است ! من نمیدانم قصدش چیست ولی خوب اطاعت میکنم !

دیروز جمعه بود ! به زهرا سادات زنگ زدم که تشریف بیاورند خانه ی ما ، چون چند وقتی بود که قرار بود بیایند و ما منتظرشان بودیم ! تعارف ما را قبول کردند و آمدند ! یوسف پسر بنده و محمد پسر ایشان بسیار مشعوف شدند و با هم بازی کردند ! ما خانمها هم که خدا حفظمان کند مشغول حرف زدن شدیم و برای اینکه همسران عزیزمان خسته نشوند گفتیم تکلیف شبکه کردن اینترنت طبقه ی بالا و پایین را روشن کنند که چند ماهی بود خاموش مانده بود ! من و زهرا سادات در باب تربیت صحیح فرزند سخن ها راندیم و کلی خودمان را تحویل گرفتیم و کلی بچه هایمان را !!!

داشته باشید که اصلا غیبت نکردیم ! خوب بعد هم قرار گذاشتیم که هفته ی بعد ما برای جبران کردن برویم خانه ی آنها  ! بلکه تا هفته ی بعد بتوانیم کمی غیبت دست و پا کنیم و خوش بگذرانیم ! ... ولی خالی از شوخی بنده به شدت سر این قضیه غیبت کردن حساس هستم ! متاسفانه هنوز انقدر جسارت پیدا نکرده ام که مجلس غیبت را در تمام مواردی که پیش می آید ترک کنم ولی خوب تا جایی که بتوانم مجلس را ترک میکنم و بسیار بسیار بسیار دلم میخواهد و سعی میکنم که شخص غیبت کننده نباشم ! خوب من نمیدانم الان دیگر باید چه بگویم !زهرا جان  کــــــــــــــــــــــــــــــــمـــــــــــــــــــــــــــــــــک !!!

زهرا به من گفته بدون اینکه پست او را در مورد دیروز بخوانم ، یک پست در این باره بگذارم ! خوب الان گذاشتم !حــــلــّه؟! کاش قبل از آمدنتان میگفتی که من بدانم باید به اتفاقهایی که می افتد دقت کنم !

 

                                             ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بدانید و آگاه باشید که عامل رفرش کننده ی وبلاگم شناسایی شد !  مراجعه شود به آخرین کامنت های پست قبل !

 

+ نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت 11 قبل از ظهر توسط : زینب سادات |

این پُست ادامه دارد ...

جوجه ی من و جوجه ش !

نیمه ی پاییز است ! یک ماه و نیم تا سرشماری جوجه ها ...

                                   

با تو هستم :

وبلاگم ویروس گرفته !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! تعداد بازدید به شکل مشکوکی رفته بالا ! ای انسانی که داری هی وبلاگ من رو رفرش میکنی ، بگو کی هستی ؟؟؟ من باهات کاری ندارم !

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 11 قبل از ظهر توسط : زینب سادات |

بیست B بیست !

روز دانش آموز مبارک ؟؟؟؟؟

...

همچنان ؛ اندر حکایت نظام توصیفی که من میخواهم سر به تن نامبارکش نباشد !

                                                       ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱. یوسف در حال جواب دادن به سئوالات آزمونی ست که برایش نوشته ام ! توی یکی از سئوال ها چپ و راست را اشتباه حل کرده ! میگویم : ـ یوسف اینو اشتباه حل کردی ، درستش کن !

ـ : ول کن مامان ، حالا این یکی هم غلط باشه ! حال ندارم پاک کنم !

در حالیکه دارم از حرص ، دق میکنم به جواد میگویم : حالا اگه این سیستم رو نذاشته بودن برای این بچه مهم بود که ۱۹ نگیره و ۲۰ بگیره ! منتظر

                                                       ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۲. به یوسف دیکته گفته ام ، بعد از چک کردن دیکته میگویم ...

ـ : یوسف این و این و این رو غلط نوشتی !

ـ : میدونم ، الان برام مینویسی آفرین پسرم ، خیلی خوب نوشتی ، فقط ۳ تا غلط داری ! [ شکلک بی تفاوت ]

ـ : کلافه !!! اصلا هم اینطور نیست ، برات مینویسم بی دقتی نکن ، اگه بخوای هم میتونم بنویسم خیلی بد بود ، دقت نمیکنی ، اصلا راضی نیستم ....

ـ : نه مامان ننویس ، دیگه دقت میکنم !

                                                      ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۳. یوسف از مدرسه که آمد خوشحال و پشتک وارو بنداز گفت :

ـ : سلااااااااااااااام مامان ... چطوری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ـ : سلام ! خوبم !!!!! تو چطوری؟؟؟؟؟؟؟  بغل

ـ : بـیـســـــــــــــــــــــــــــــــــــــتـم !

ـ : مگه به شما ۲۰ هم میدم ؟!

ـ : نـه  !

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

همراهان همیشگی ! بنده به تعداد قابل توجهی جمله توصیفی مثبت و منفی و خنثی نیاز دارم !

....

پ.ن:

ای کاش مناسبت روز معلم و روزدانش آموز را به روزهای دیگری در سال انتقال میدادند ! در سالروز کشته شدن عده ای ، معلم ها و محصل ها به هم تبریک میگویند و جشن میگیرند و خوش میگذرانند !

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 1 بعد از ظهر توسط : زینب سادات |

یا من سبقت رحمة غضبة ...

صبح با صدای رعد و برق از خواب پریدم ! همیشه وقتی صدای رعد و برق می ترسانَدَم به این فکر میکنم که آیا خواندن نماز آیات بر من واجب است یا خیر !؟ تا جایی که شنیده ام اگر رعد و برق به قدری مهیب و وحشتناک باشد که اکثر مردم از آن بترسند نماز آیات بر همه واجب میشود ، خوب گیریم که همه ی مردم ترسیده باشند ، ما از کجا باید خبردار شویم که اکثریت چه کرده اند ! ترسیده اند یا شجاعانه به زندگی خود ادامه داده اند !!! یک بار که حسابی ترسیده بودم نماز آیات خواندم ، با خودم گفتم به من چه ! شاید مردم نترسیده باشند ولی من که خیلی ترسیده ام ، پس میخوانم ! و نمیدانم چه سری در خواندن این نماز هست که انقدر مرا آرام میکند ! چند دفعه ای هم که زلزله آمده بود با خواندن نماز آیات احساس امنیت بیشتری میکردم !!!

خوب اصل حرف من اینهایی نبود که گفتم !... کمی صبور باشید ! ما خانمها که بدون مقدمه چینی نمیرویم سر اصل مطلب !

صبح در همان واویلای ترس و دلهره و وضو گرفتن برای نماز صبح  ــ نماز آیات نخواندم ، چون حداقل در خانه ی خودمان که نسبت ترسوها به شجاع ها ۱ به ۳ بود ! یوسف و حسام خوابِ خواب بودند ! جواد جان هم محبت کردند و فقط پلک هایشان را باز و بسته کردند ! البته اگر بشود ماشینها را به جامعه ی آماری ام اضافه کنم باید بگویم تمام ماشینهای محله داشتند به شدت جیغ میکشیدند ! ــ  با خودم میگفتم : خدایا اگر این صدای رعد و برقی ست که قرار است باران رحمت را بر ما ببارد پس آن اقوام بخت برگشته ای که دچار خشم و غضبت شدند و صاعقه های عظیم بر آنها فرستادی چه به روزگارشان آمده است ؟!

ـــــــــــــــــــــــــ

هنوز نوشتن این پست را تمام نکرده ام ! ساعت ۹.۴۵ صبح است ! صدای تکبیر میشنوم ! از همانهایی که در مناسک حج میگویند ! (و من نمیدانم که اسمشان چیست) ! اینها ربطی به خواندن نماز آیات دارد آیا ؟؟؟؟

 

                                         ----------------------------------- 

راضیه بانو گفته اند که رعد و برق نماز آیات ندارد !

 فتوای امام خمینی :

نماز آيات به واسطه چهار چيز واجب مى‏شود: اول: گرفتن خورشيد. دوم: گرفتن ماه، اگر چه مقدار كمى از آنها گرفته شود و كسى هم از آن نترسد. سوم: زلزله، اگر چه كسى هم نترسد. چهارم: رعد و برق و بادهاى سياه و سرخ و مانند اينها در صورتى كه بيشتر مردم بترسند، كه بنابر احتياط واجب بايد براى اينها هم نماز آيات بخوانند.

 فتوای آیت الله خامنه ای :

نماز آيات دو ركعت است كه هر ركعت آن پنج ركوع و دو سجده دارد و اسباب شرعى وجوب آن عبارت است از: كسوف خورشيد و خسوف ماه، اگر چه مقدار كمى از آنها گرفته شود؛ زلزله و هر حادثه غيرعادى كه باعث ترس بيشتر مردم شود مانند بادهاى سياه يا سرخ و يا زرد كه غيرعادى باشند؛ تاريكى شديد، فرو رفتن زمين و ريختن كوه، صيحه آسمانى و آتشى كه گاهى در آسمان ظاهر مى‏شود. در غير از كسوف و خسوف و زلزله، بايد آن حادثه موجب ترس و وحشت بيشتر مردم شود، و حادثه‏اى كه ترس آور نباشد و يا موجب ترس و وحشت افراد نادرى گردد، اعتبار ندارد.

 

+ نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388ساعت 10 قبل از ظهر توسط : زینب سادات |

من نه منم ؟!

بچه که بودم چیزهایی شنیده بودم که اجمالی اش میشود این ...

وقتی آدم میخواهد کار بدی انجام بدهد وجود دو حس در درون او باعث میشوند که تصمیم به انجام دادن یا ندادن آن کار بگیرد ! یکی او را تشویق به انجامش میکند و دیگری تشویق به انجام ندادنش ! این دو حس آنقدر با هم میجنگند تا یکی برنده شود ، ...

من همیشه فکر میکردم یعنی چه ؟ این حسها چطور وارد بدن ما میشوند ! چرا من هیچ وقت متوجه شان نمیشوم !؟ یعنی همه ی آدمها این دو تا موجود را حس میکنند ؟! اگر اینطور باشد که پس چرا من هیچ وقت نمیبینم شان !

هنوز هم بعد از این همه سال گاهی که میخواهم کاری را انجام بدهم که به درست بودنش شک دارم وقتی مینشینم و با خودم حساب و کتاب میکنم و چندین و چند راهکار و دلیل و توجیه برای درست بودن آن کار و چندین دلیل هم برای نادرست بودنش کنار هم ردیف میکنم  به یاد همان دو حس ِ در حال دعوای همیشگی می افتم !

هنوز هم گاهی وقت ها فکر میکنم یعنی این نبرد تن به تن که در درونم در حال اتفاق افتادن است همان تقابل خیر و شری است که در کودکی شنیده بودم ؟! یا این ، خود من هستم که دارم با خودم میجنگم ! یا مگر این دو حس چیزی غیر از خودِ من هستند ؟! یا اینکه ....؟؟؟ یا ... یا ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 بی ربط نوشت :

ساعت ۱۱.۱۵ شب ... موبایل در چند قدمی ... صدای زنگ اس ام اس ... تنبلی برای چک کردن گوشی  ... 

ـ : هرکی این وقت شب اس ام میده حتما کار مهمی نداره !

ـ : اتفاقا هر کی این وقت شب اس ام اس میده حتما کار مهمی داره !

ما با هم تفاهم داریم !

تنها مانع تفاهم بین ما فقط یک حرف نون است !

+ نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت 8 بعد از ظهر توسط : زینب سادات |

عنوان ندارد !

پدر و دختر رفته اند توی آتلیه ! منتظر نشسته ای تا بیایند پایین و تو بروی عکس ۴×۶ رنگی زمینه سفیدی را بگیری که نمیدانی به چه کار می آید وقتی دیگر قرار نیست بروی ...

پیرمرد نشسته و دارد به مرد جوانی که پشت کامپیوتر است میگوید : ـ حاج خانم رفته اینترنتی منو ثبت نام کرده برای کربلا ، تو قرعه کشی اسمم در اومده ، حالا من نمیدونم درسای دانشگاه رو چیکار کنم ، کلی کار دارم ، کلاس دارم ....

جمله هایش مثل میخ توی سرت فرو میروند ! اصلا حال و حوصله نداری تعجب کنی از حرف های پیرمرد که حداقل ۶۰ سال از سن اش میگذرد ولی صحبت از درس و دانشگاه میکند ...

پدر و دختر برگشته اند و نوبت توست ! میروی بالا ،مینشینی روی صندلی ،  آقای عکاس میگوید لبخند بزنید لطفا ! و تو نمیدانی چرا باید برای عکس ۴×۶ رنگی زمینه سفیدی که نمیدانی به چه کار می آید لبخند بزنی ! لبخند کم جان و مسخره ای تحویلش میدهی ! میگوید لطفا بیشتر لبخند بزنید !  این دفعه سعی میکنی خودت را کنترل کنی که اشکت در نیاید چون هنوز داری به پیرمرد فکر میکنی ... لبخندت را پررنگ تر میکنی ... عکاس از تو تشکر میکند !!!

می آیی پایین ، عکس نیم ساعت بعد آماده است ! حال ماندن نداری ، به جواد زنگ میزنی که موقع برگشتن از سر کار عکس هایت را تحویل بگیرد ! جواد میگوید : ـ میتونی بذاری فردا که میری دنبال کار گذرنامه عکسها رو هم بگیری !  با ناراحتی میگویی: دیگه گذرنامه به چه دردی میخوره ؟! ما که قرار نیست بریم ! و جواد میگوید که بهتر است زود بروی دنبال گرفتنش که اگر دوباره خواستیم ثبت نام کنیم مشکلی پیش نیاید ، به جواد میگویی به هرحال شب خودش بیاید عکسها را بگیرد چون تو حوصله نداری صبح بیایی برای تحویل گرفتن شان و بعد هم بروی دفتر پلیس + 10

از عکاسی به سرعت می آیی بیرون و هنوز عرض خیابان را طی نکرده ای گونه هایت خیس میشود از فکر اینکه پیرمرد دلش میخواهد برود دانشگاه و تو دلت میخواهد ...

ــــــــــــــــــــــــــ

جواد امروز رفته برای ثبت نام ، گفته اند تا ۳ روز دیگر گذرنامه ها را میخواهند ! من هنوز مدارکم کامل نیست ! منتظر معجزه هستم !!!

                              ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

امروز نوشت (۱۰ . ۸ . ۸۸ ) :

رفته بودم دنبال تکمیل مدارک ، پیرمرد دانشجو هم آمده بود !!!! داشتم از تعجب شاخ درمیآوردم ! دقیقا بعد از من مدارکش را داد !  نمیدانم خبر داشت که باید منتظر معجزه باشد یا نه !؟

ظاهرا برای دوستان سو تفاهم پیش آمده ، من قصد جسارت به همسر محترم را نداشتم ! آقا جواد خودش خوب میداند که عصبانیتم مربوط به گره افتادن در کارمان بوده ! بنده برای روشن شدن اذهان عمومی همینجا از ایشان عذر خواهی میکنم ! و آن قسمت پست را هم تغییر میدهم ! شد؟! 

...

+ نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت 9 بعد از ظهر توسط : زینب سادات |

قرعه ی فال به نام من دیوانه زدند !

دلم نیامد این خبر را خلاصه و مهجور و کمرنگ بگذارم توی پی نوشت پست قبل ! از طرفی هم گاهی وقت ها چیزی از درون نمیگذارد که شادیت را آشکار کنی ! هر چقدر هم که آدم مثبت اندیش و از دید دیگران بی خیال و الکی خوشی !!! باشی باز هم ته دلت قرص نیست ! باز هم میدانی که ممکن است در یک چشم بر هم زدن رویاهایت از دست بروند ! چرا که قرار است کس دیگری سرنوشتت را رقم بزند ! نه اینکه همیشه اینطور نباشد و محقق شدن رویاهایت دست خودت باشد ! ولی خوب ...

یعنی میشود بروم درخیابانی که نامش " بین الحرمین " است و همیشه آن را از صفحه ی تلوزیون دیده ام ، قدم بزنم و احساس کنم دارم زیر سقف آسمانی نفس میکشم که روزی خواهر تو آنجا نفس کشیده است ! خواهرت روزی آنجا گریسته است و فقط خدا میداند که چه در دلش گذشته است ! ...

یعنی میشود بروم به بارگاه پدرتان ................... ، ................ ! بروم به آن سرزمینی که نامش " نجف " است ! به آن سرزمینی که نامش "کاظمین" است ! ...

دیشب خبردار شدیم که قرعه به نام مان افتاده و اولین قدم را برداشته ایم ! برای روزی که چشمم به صحن و سرای شان بیفتد روزها و ساعتها و ثانیه ها را میشمرم !

 

+ نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت 7 قبل از ظهر توسط : زینب سادات |

خواب تازه جان گرفته ی شیرین !

نماز صبح ات را خوانده ای ! هوای قرآن خواندن به سرت زده ! همیشه بر سر دوراهی میمانی بین قرآنی که فقط ترجمه دارد و آن دیگری که علاوه بر ترجمه ، تفسیر موضوعی هم دارد ، و تو خیلی دوستش داری ! چرا که شبیه قصه خواندن است و تو را با خودش به جایی میبرد که میتوانی پشت حروف و کلمات را هم ببینی ! نه آنقدر آدم خوبی هستی که از هر دو قرآن بخوانی و نه آنقدر منظمی که برنامه ای بریزی تا مثلا یک روز از این بخوانی و یک روز از آن ! همیشه باید برای انتخاب با خودت کلنجار بروی ! اصلا شاید به خاطر همین هیجان انتخاب است که نمینشینی برایش برنامه ریزی کنی !

 بلاخره میروی سراغ تفسیر ....

از فهرست موضوعات یکی را انتخاب میکنی که مربوط به رویای پیامبر و شجره ی ملعونه است ! وقتی تفسیر آیات را میخوانی به سادگی خودت خنده ات میگیرد ! چرا که فکر میکرده ای احتمالا باید راجع به درختی که آدم (ع) و حوا از آن خورده اند مطلبی نوشته شده باشد ! ولی خیر ! داستان چیز دیگری بوده ...

آیات تو را به دنبال خود میکشند تا میرسی به آیه ی ۶۴ از سوره ی اسرا ... تیتر تفسیر آیه را اینگونه نوشته اند :

چگونه شیطان در ثروت و فرزندان شریک میشود ؟! میخوانی و میگذری ! ورق میزنی ! هنوز چشمت به مطلب صفحه ی بعد نیفتاده صدای پا میشنوی ... حسام مانند روح سرگردان از اتاق خواب راه افتاده و آمده سراغ تو   !!! خنده ات میگیرد ! دوباره برمیگیردی به صفحه ی قبل ...

::::

 اگر انسان فرزند را آنگونه که خدا میخواهد تربیت نکند به شیطان کمک کرده و شیطان را در بخشی از فرزند خود شریک کرده است !

قرآن را میبندی و میبوسی ، نزدیک لبهای حسام میبری تا او هم ببوسد ! حسام لبخند میزند و تو در دل از خدا میخواهی که شیطان در فرزندانت شریک نشود !

ــــــــــــــــــــــــــ

چقدر دلم هوای آن روزها را کرده که مامان و بابا برای نماز صبح بیدارمان میکردند و من بعد از نماز چادر را روی سرم میکشیدم و کنار سجاده به خواب میرفتم ! این روزها همین کار به ظاهر ساده برابر است با دلهره ی سر رسیدن حسام و سقوط ناگهانی اش بر روی تو و پریدن از خواب تازه جان گرفته ی شیرینت !

 

+ نوشته شده در جمعه 8 آبان1388ساعت 3 بعد از ظهر توسط : زینب سادات |
Blog Skin