زیر یک سقف

کره ی زمین را از توی اتاق شان آورد و گرفت جلوی صورتم و گفت: مامان ببینید عربستان چه قدر به یمن نزدیکه!!! 

گفتم: خب! برای چی؟

گفت: خب الان عربستان بهش حمله کرده دیگه! خیلی بهش نزدیکه! بیچاره یمن! 

کمی کُره را توی دستش حرکت داد و براندازش کرد، بعد با تعجب گفت: ماماااااان به ایران هم نزدیکه ها!

نگاهش کردم و با هم خندیدیم و من فکر کردم این وروجک کلاس اولی چه دغدغه هایی دارد!

خدایا کی می آید آن روز که هیچ کودکی معنای کلمه ی جنگ را نداند!

اللهم عجل لولیک الفرج

+ تاريخ جمعه ۲۸ فروردین۱۳۹۴ساعت 9 نويسنده زینب سـادات |
وقتی بابا و مامان به جای بیست و پنجم، بیست و سوم آمدند اهواز و مامان به خاله زنگ زد و در جواب 《مرضیه پس کی میای اهواز؟》 گفت: 《ما الان اهوازیم》و خاله با سه عروس و دو داماد و چهارده نوه و یک نتیجه ی توراهی، به مامان گفت:《بدجنس! تو که گفتی بیست و پنجم میایم!!!》هوس کردم خواهر داشته باشم. خواهری که حتی زمانی که یک داماد و سه عروس و هفت نوه و یک نوه ی توراهی، دارم به خاطر شیطنتم در نگفتن تاریخ دقیق سفرم، با شوقی که از دیدارم در صدایش پیداست به من بگوید: 《بدجنس!》

+ تاريخ یکشنبه ۲ فروردین۱۳۹۴ساعت 12 نويسنده زینب سـادات |
*رفتیم شلوارش رو عوض کنیم، خانم فروشنده هم با من دست داد هم با اون. از مغازه که اومدیم بیرون می گه: نه! چرا من باهاش دست دادم! واااااقعا چرا؟ چرا نتونستم بهش بگم نمی تونم با شما دست بدم؟ چرا بعضیا رعایت نمی کنن!! اح!

*بهش می گم ژاکت نپوش هوا خوبه با همین بلوز آستین کوتاه برو... می گه: با قوانین اسلام مغایرت داره!

 

 

+ تاريخ چهارشنبه ۲۷ اسفند۱۳۹۳ساعت 8 نويسنده زینب سـادات |
بوی مریم تمام تاکسی را برداشته بود. شاید از همه ی خریدهای قابل پیش بینی مرد مسافر، همان دو شاخه مریم بی بهانه با ارزش تر باشد برای بانوی خانه...

+ تاريخ چهارشنبه ۲۷ اسفند۱۳۹۳ساعت 8 نويسنده زینب سـادات |
مجرد که بودم یکی از فانتزی هام این بود که بچه هام  عمیقا با هم صمیمی و متحد باشن، حتی اگر شده این اتحادشون باعث بشه علیه من تبانی کنن! این روزها که متحدانه و برادرانه  نقشه ی اجازه گرفتن برای بازی با کامپیوتر و موبایل و تبلت و ... رو می کشن و برای خرید چیپس و بستنی و فلافل مدام با هم جیک تو جیک هستن، با خودم فکر می کنم یعنی این فرشته های آمین گو همیشه انقدر اطراف من در گردش و چرخش هستند؟

 

 

آمین :)

***

این پست با موبایل آپ شده است. یعنی تا این حد سراغ لپ تاپ نمی رم!

+ تاريخ یکشنبه ۳۰ شهریور۱۳۹۳ساعت 13 نويسنده زینب سـادات |