یک نفر دلش کربلا میخواهد !
داری زندگی ات را میکنی ... دلت کربلا نمیخواهد ... دلت مکه میخواهد ... خبر میرسد که به دلت بگو دلش کربلا بخواهد .... دلت کربلا میخواهد ! ظاهرا اسمت در قرعه کشی درآمده ... خوشحالی ... تیتر پستت را میزنی " قرعه ی فال به نام من دیوانه زدند " ... خبر میرسد که گذرنامه ات دیر میرسد ... رفتنت روی هوا معلق است ... برای خدا شرط میگذاری !!! اگر جور شد ال میکنم و بل میکنم .... جور میشود ... برای عمل به وعده هایت امروز و فردا میکنی ... یک شب قبل از اینکه فیش بانکی را به آژانس بدهید با مامان تلفنی حرف میزنی ... مامان که خبر نداشته قرار است "یوسف " را با خودت نَـبََری شروع میکند به قربان صدقه رفتن ... دخترم ، عزیزم خوب فکر کن ، با چند نفر مشورت کن ، اگه یه هفته از درس عقب بمونه میتونی جبران کنی ، براش معلم میگیری ، ولی اگه از نظر روحی مشکلی براش پیش بیاد نمیتونی جبران کنی ، خوب فکر کن ، من میدونم الان دیگه دلت پیش امام حسینه ، ولی تو یه وظیفه ی مهم تر داری ، تو قبل از هر چیز مادری ، آره عزیز دلم ، آره قربونت برم ، بیشتر فکر کن .... جواد قبلا با یوسف حرف زده ، ظاهرا که راضی بوده یک هفته خانه ی عمه اش بماند ... دلشوره به جانت می افتد ... با یوسف حرف میزنی .... ته دلش راضی نیست ... بلاخره از زیر زبانش حرف میکشی ... میگوید : منم با خودتون ببرید ! امکانش نیست ... اصلا اسم یوسف در لیست ثبت نام اولیه نبوده ... به یوسف میگویی : اگه نشد تو رو ببریم ما هم نمیریم ... برق شادی را در چشمانش میبینی .... فاتحه ی خودت را میخوانی ... این شادی یعنی تکلیف تو روشن است ... یعنی گذرنامه و قرعه کشی و ثبت نام همه کشک بوده ... یعنی تو باید مادر باشی تا بفهمی مامان چرا به تو اصرار میکرد بیشتر فکر کنی ... یعنی هنوز مثل دخترکان نوجوان فقط به خودت فکر میکنی ... یعنی از دل پسرت هیچ خبر نداری که به تو میگوید : اگه شما برید من همش فکر میکنم حالا حسام داره چیکار میکنه ، مامان داره چیکار میکنه ، بابا داره چیکار میکنه ... یوسف دلش حسام میخواهد ، دلش مامان و بابا میخواهد ... و تو ...
دلت کربلا میخواهد !
ـــــــــــــــــ
شاید وقتی دیگر بطلبی ام ! وقتی که قدری بزرگ تر شده باشم !


!!! اصلا هم اینطور نیست ، برات مینویسم بی دقتی نکن ، اگه بخوای هم میتونم بنویسم خیلی بد بود ، دقت نمیکنی ، اصلا راضی نیستم ....


