X
تبلیغات
زیر یک سقف

زیر یک سقف


به یاد ایام شباب که این‌جا کاردستی‌باران بود، دوباره به سرمان زد با آموزش یکی دو تا کاردستی خدمت مبارک‌تان برسیم و البت چند تایی هم کدبانوگری در زمینه‌ی آشپزی. حیف باشد که اینستاگرام از هنرنمایی‌های ما بهره ببرد و وبلاگستان بی‌نصیب بماند...!

 گل رز مینیاتوری

کشف این‌ گل کار این‌جانب بوده. گفته باشم ها. ابتدا یک نوار مقوایی به عرض پنج میلی‌متر را، حدود پنج سانتی‌متر ریش‌ریش کنید. از قسمت ریش شده تا انتهای نوار را با قیچی زیگراگ‌بری، حاشیه بزنید. اگر قیچی مخصوص ندارید می‌توانید با دست به حالت هفتهشتی! کار کنید. نوار آماده شده را بپیچید، طوری که قسمت ریش شده حکم پرچم گل را داشته باشد و قسمت هفتهشتی حکم گلبرگ‌ها. انتهای نوار را با یک قطره چسب محکم کنید. حالا با انگشتان‌تان گلبرگ‌ها را به سمت بیرون گل خم کنید. از این گل می‌توانید برای تزیین کارت، جعبه‌ی کادو، قاب و تابلوهای کوچک، همین‌طور به صورت ترکیبی در کنار کاردستی‌های دیگر استفاده کنید.

مافین برنج

برنج آب‌کش، گردو، زرشک، مرغ پخته و سرخ شده، ماست، زعفران و تخم مرغ را با هم مخلوط کنید. ته قالب مافین تکه‌های کره بگذارید. مواد را داخل قالب ریخته و با قاشق فشرده کنید. حدود سی الی چهل دقیقه توی فر بگذارید تا مغز برنچ پخته شود. قالب را خارج کرده، ذرت و پنیرپیتزا را اضافه کنید، درون فر بگذارید، گریل را روشن کنید و تا زمان طلایی شدن پنیر دندان روی جگر بگذارید.

پیراشکی قُنداقی!

یک بسته پودر خمیر پیراشکی تهیه کنید. مواد میانی را به سلیقه‌ی خودتان آماده کنید. خمیر را به صورت دایره یا مربع یا هر شکل قروقاطی دیگری که دوست دارید پهن کنید. مطابق شکل یک ضر‌ب‌در و یک به‌علاوه روی خمیر ایجاد کنید. هر تکه را بردارید، مواد را روی آن بگذارید و شروع به پیچاندن کنید. بعد از این‌که همه‌ی مواد را قنداق نمودید! با برس روی آن‌ها ترکیب تخم‌مرغ و زعفران بمالید. کنجدها را که روی پیراشکی‌ها پاشیدید وقت رفتن توی فر فرا می‌رسد. اول زیر پیراشکی‌ها و بعد هم روی آن‌ها باید حرارت ببیند. این‌که چه مدت باید توی فر باشند را هم حتما نمی‌خواهید از من بپرسید. نه؟! با این توضیح دقیق درباره‌ی مقدار مواد، باید دست‌تان آمده باشد که بنده در آشپزی تابع هیچ قانون و اندازه و مقیاسی نیستم. پس چشم از فر برندارید.

سیب‌زمینی شکم‌پُر

چند عدد سیب‌زمینی متوسط را خوب بشویید و روی توری فر در طبقه‌ی وسط بگذارید. بروید دنبال بقیه‌ی کارهای‌تان. اگر هم خیلی بی‌کار یا عاشق‌ هستید می‌توانید حدودا یک ساعت و پانزده دقیقه بنشینید و زل بزنید به شیشه‌ی فر تا سیب‌زمینی‌ها پخته شوند. زمان پخت که به پایان رسید سیب زمینی‌ها را با یک برش عرضی به دو قسمت نامساوی تقسیم کنید. قسمتهایی با اندازه‌های یک‌چهارم و یک‌سوم. قسمت بزرگ‌تر را خالی کنید. مقداری از دیواره‌ی سیب‌زمینی را برای محافظت از مواد میانی نگه دارید. مواد خارج شده را با ذرت، پنیر، فلفل دلمه‌ای، هویج و هر چیز دیگری که دوست داشتید مخلوط کنید و مقداری هم نمک و فلفل به مواد اضافه کنید. با ترکیب جدیدتان که به صورت یک توپ خمیری درآمده درون سیب‌زمینی‌ها را پر کنید. روی سیب‌زمینی شکم‌پرتان پنیرپیتزا و کمی آویشن بریزید. گریل را روشن کنید. پنیر که طلایی شد عصرانه‌‌ی خوش‌مزه‌تان را با سس کچاپ میل کنید.

سنجاق رنگی‌رنگی

به تعدادی منجوق یا مهره‌ی رنگی نیاز دارید، یک دم‌باریک و چند عدد سنجاق طلایی کوچک. گره انتهای سنجاق را با دم‌باریک باز کنید. مهره‌ها را رد کنید و گره را دوباره محکم کنید.

تکنیک رد کردن مهره از کاموا!

این روش هم اختراع خودمان است. نروید به نام خودتان ثبت کنید. اگر خواستید از کاموا یا روبان‌تان مهره‌های کوچک رد کنید و با سوزن بزرگ هم مشکل داشتید می توانید از یک سیم گل‌سازی کمک بگیرید. سوزن‌های بزرگ گاهی خودشان مشکل ساز می‌شوند، چون انتهای آن‌ها توی مهره گیره می‌کند و ...

سیم گل‌سازی را دور کاموا بیندازید و دو طرف آن را در هم بتابانید. بعد مهره‌ها را یکی‌یکی از کاموا بگذرانید. به همین سادگی.

از آن‌جا که بسیار بعید است بتوانم در سال جاری پست دیگری بنویسم پیشاپیش فرار رسیدن سال جدید را به همه‌ی دوستان تبریک عرض می‌کنم. این هم نمایی از سفره‌ی هفت‌سین امسال ما.

+ تاريخ سه شنبه 27 اسفند1392ساعت 17 نويسنده زینب سـادات |
از خانه‌ی زهرا برمی‌گشتیم. مشغول گپ زدن با نرگس بودم که یک توپ گردالی کوچولوی قرمز، برق از چشمانم پراند. خم شدم از روی زمین برداشتمش. کمی دست کشیدم رویش و گذاشتمش توی دهانم. چه قدر شیرین بود. بوی عید می‌داد. بوی عیدی. بوی توپ. بوی کُنار!...

امروز سالگرد بابابزرگ بود. زهرا گفته بود جمع بشویم به یاد بابابزرگ زیارت عاشورا بخوانیم و حدیث کسا. خاله فاطمه که درباره‌ی بابابزرگ حرف می‌زد خاله عالیه آرام شروع کرد به گریه کردن. چادرش را کشید روی صورتش و ... .

بابابزرگ که از دنیا رفت من هفده ساله بودم ولی آنقدر خیره‌سر و حواس‌پرت، که وقتی خاطرات آن روزها را مرور می‌کنم حس می‌کنم کودک هفت-هشت ساله‌ای بوده‌ام که مفهوم از دست دادن پدر برایم انتزاعی و غیرممکن بوده. چند سال قبل از فوت بابابزرگ امیر شهید شده بود، بابابزرگ زیاد برای امیر گریه می‌کرد، زیاد غصه می‌خورد، زیاد دلش می‌سوخت که نوه‌ی رعنا و مهربان و مومن‌ش سر یک بی‌تدبیری ساده در دوران خدمت سربازی پرپر شده بود. همان سال‌ها و سال‌های بعد، خاله‌ها و مامان که دور هم جمع می‌شدند، وسط همه‌ی حرف‌های معمولی‌شان یاد بابابزرگ یا امیر می‌افتادند و شروع می‌کردند آرام آرام گریه کردن. بعد دخترخاله‌ها و من، سرمان را می‌کردیم توی گوشِ هم و می‌گفتیم: چه قدر این خانواده‌ی مادری ما عاشق غصه خوردن و عزا گرفتن هستند! این‌قدر که عزا خوش‌حال‌شان می‌کند، شادی حال‌شان را خوب نمی‌کند.

امروز، خاله عالیه که چادرش را کشید روی صورتش، اشک که بی اختیار توی چشم‌هایم حلقه زد، می‌دانستم ریشه‌ی این بغض به کجا می‌رسد. می‌دانستم آبان 89 یک شروع بوده برای این‌که مرا برساند به درک دنیای دلتنگی خاله‌ها و مامان. می‌فهمیدم معنای اشک بی‌اختیار را. می فهمیدم یادآوری بعضی خاطرات را حتی وسط حرف‌های معمولی. حالا می فهمم تداعی شدن بعضی چیزها را وقتی کسی چیزی می‌گوید یا حرفی می‌زند از؛ شهید، پدر، عمو، برادر...

بر من منت می‌‌گذارید اگر هنگام قرائت فاتحه برای عزیزان‌تان، درگذشتگان مرا نیز یاد کنید.

امروز یک مناسبت دیگر هم دارد. خانه‌‌ی مجازی من پنج ساله شد. گفتیم امسال دیگر برایش تولد نگیریم. بزرگ شده دیگر. فقط اگر محبت کنید نویسنده‌اش را حلال نموده، فاتحه‌ای برای روح از دست رفته‌اش بخوانید و برای آمرزش‌ش دعا کنید ممنون خواهم شد. باور بفرمایید برای این روح سرگردان سخت است در عالم برزخ، مدام گرفتار کامنت و لینک و پست و الباقی باشد!

+ تاريخ یکشنبه 11 اسفند1392ساعت 16 نويسنده زینب سـادات |
توی این هاگیر واگیر دمِ عید و کارهای ریز و درشت دِ هی بیا خوب باش، مهربون باش، باحال باش، ضدحال نباش، خودت داوطلب شو پسرک بیاد پدال چرخ خیاطی رو فشار بده که ان‌شاالله اگه خدا بخواد وقتی بزرگ شد بگه: «یادش به خیر، خدا بیامرزه مادرمون رو، بچه که بودیم دم عید که می‌خواست ملافه بدوزه به ما می‌گفت؛ بیا پسرم! بیا تو برام پدال بزن... الهی نور به قبرش بباره. خیلی مهربون بود! هیییییییع!»


توی پرانتز: چه سوتفاهم بزرگی پیش آمده! متن پست قبل، از من نیست. مربوط به یک نشریه ی اینترنتی ست. قلم من کجا و این قلم سیاسی‌نویس و توانا کجا؟! چند وقتی از دنیای وب دور بوده‌ام. اصول را فراموش کرده‌ام انگار! باید ذکر منبع می‌کردم!

+ تاريخ سه شنبه 6 اسفند1392ساعت 8 نويسنده زینب سـادات |

وقتی همسرم متن زیر را برایم فرستاد و گفت توی یکی از گروه‌های دوستانه‌‌ی موبایلی‌شان به آن اعتراض شده، گفتم: « معترضین همان‌هایی هستند که وقتی من توی وبلاگ می‌نویسم همه چیز را می‌شود توی ظرف عاشورا گذاشت اعتراض می‌کنند که پس صلح و سکوت امام حسن را چه می‌گویی؟دین که فقط عاشورا نیست!!!»

وای بر ما اگر پس‌رفت کرده باشیم. امام‌خمینی، حسین(علیه‌السلام) زمان بود. حالا امام خامنه‌ای باید حسن(علیه‌السلام) زمان باشد؟ این‌همه بی‌یار؟ این‌همه بی‌کس؟ این‌همه محاصره بین یارنماهای دست در کاسه‌ی دشمن؟!!

و این همه مظلوم بین یارنماهایی که فریاد یا مذل‌المونین می‌زنند. صدای‌شان شنیده می‌شود:

- چرا رهبر کاری نمی‌کنه؟ چرا اجازه می‌ده وضع مردم این‌جوری باشه؟ چرا رسواشون نمی‌کنه؟ یعنی هیچ اختیاری نداره؟ چرا سکوت کرده؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟

توصیه های یک دیپلمات به عباس‌بن‌علی علیه‌السلام

آقا جان سلام! راستش خیلی وقت بود که میخواستم چند کلمه خودمانی با شما درد و دل کنم. نمیدانم! شاید هرکس دیگر غیر از شما بود، از کلمهی درد و دل استفاده نمیکردم. شاید صراحتا میگفتم میخواهم چند خط انتقاد کنم، گله کنم یا یک چیزی توی همین مایهها! اما خب چه کنم که احترام شما خیلی واجب است و الان هم که دارم این حرفها را میزنم دست و پایم میلرزد و قلبم دارد از جا کنده میشود.

قبلش البته باید این نکته را بگویم که بنده خودم از ارادتمندان شما هستم و همین مراسم عزاداری دههی اول محرم، که همه ساله توی وزارتخانه برگزار می‌شود به همت من بوده و خودتان هم که حتما شاهد بودهاید که چقدر تلاش میکنم تا این مراسم با مشارکت هرچه بیشتر کارکنان وزارت برگزار شود.

منظور اینکه یک وقت خدایی نکرده از حرفهایی که میخواهم بزنم سوءتفاهم پیش نیاید!!

میدانید آقا جان؟! چند وقت است دارم به این فکر میکنم که آیا نمیشد جوری عمل کرد که در عاشورای سال 61 هجری آن فاجعهی بزرگ پیش نیاید؟! واقعا نمیشد؟!

با کمال معذرت و با همهی احترامی که برای شما قائلم باید بگویم که در این ماجرا دو طرف افراط کردند!! به نظر من اگر کمی تدبیر و عقلانیت به خرج داده میشد این فاجعه پیش نمیآمد! به نظر من، ما مصالح جبههی قلیل و ضعیف حسینی را نادیده گرفتیم و با دست خودمان بهترین نیروهای ایمانی و ارزشیِ زمانه را به مسلخ بردیم!

ما امروز در حرفهی خودمان اصطلاحی داریم با عنوان «رایزنیِ دیپلماتیک»! من هر چه فکر میکنم میبینم با رایزنیهای دیپلماتیک میشد جلو این فاجعه را گرفت! شوخی که نیست! سرِ پسر پیغمبر خدا و بهترین اعوان و انصارش بر نیزهی جفا رفت و اهل بیت مظلوم و زن و بچهی معصومش، چهل روز آوارهی سفر اسارت شدند آن هم با آن اوصافی که میدانید و میدانیم! آیا این هزینهی کمی بود؟! آیا ارزش نداشت برای جلوگیری از این هزینهی گزاف، کمی با طرف مقابل راه میآمدیم و اینقدر روی موضع خودمان پافشاری نمیکردیم؟!

فدایتان شوم؛ لطفا احساسی برخورد نکنید! بیایید کمی منطقی باشیم!!

یک طرف یک لشگر سی هزار نفری با پیشرفتهترین تجهیزات نظامی و با ثروت انبوه و امکانات مادی فراوان و یک طرف دیگر هفتاد و دو نفر. فقط هفتاد و دو نفر. عقل چه حکم میکند؟! نه! واقعا عقل چه حکم میکند غیر از رایزنی و تعامل؟!

بالاخره آدم هرقدر هم که پلید باشد دیگر از شیطان که بدتر نیست! هست؟! شمر و عمر سعد خیلی که بد بودند، نهایتا شیطان بودند! خب؛ ما الان در کشور خودمان داریم این مسیر را تجربه میکنیم. داریم با شیطان مذاکره میکنیم. آن هم شیطان بزرگ! البته حواسمان خیلی جمع است که یک وقت کلاه سرمان نرود! گفتهایم مذاکره باید برد- برد باشد. یعنی هم ما که در جبههی حق هستیم سود کنیم و هم شیطان!!

خب آیا بهتر نبود همین مدل در کربلا هم پیاده میشد و ما نیروهای ارزشمند و بینظیر جبههی حسینی را به این راحتی از دست نمیدادیم و به موازات آن، مخفیانه به کادرسازی و یارگیری و تربیت نیروی مضاعف میپرداختیم تا احیانا اگر خدایی نکرده یک روز ضرورت اقدام نظامی هم پیش آمد، با عِده و عُدهی کافی و از موضع قدرت وارد عرصهی نبرد میشدیم؟!

مثلا خودِ شما آقا جان! من شنیدهام شب عاشورا برایتان اماننامه آوردهاند. خب این یعنی یک فرصت بسیار عالی! در دیپلماسی، ما به این جور اقدامات از طرف دشمن اصطلاحا میگوییم «چراغ سبز»! شاید میشد به بهانهی این اقدام جلسهای ترتیب داده شود، چانه زنی شود، بده بستانی انجام شود! ولی شما به راحتی این فرصت را از دست دادید و با یک ادبیاتِ تند، اماننامه را رد کردید!

ببینید آقا جان! من نمیگویم که شما باید امان دشمن را میپذیرفتید و حسین را رها میکردید. زبانم لال... خاک بر دهانم...

حرف من این است که آوردن این اماننامه میتوانست یک فرصت باشد برای رایزنی و مذاکره حداقل برای رفع تحریم آب!

بگذریم اصلا...

حرف در این‌باره زیاد است.

راستی آقا جان باز هم بگویم این حرفها همهاش از سر دلسوزی بود ها! وگرنه من شما را بینهایت دوست دارم!

منبع


↓ ↓ ↓

کاش بتوانم رها کنم گل‌های قالی را

+ تاريخ شنبه 3 اسفند1392ساعت 19 نويسنده زینب سـادات |

مادری، یعنی برای نماز صبح که بیدار شدی ببینی فرزندت از سرما توی خودش مچاله شده. پتوی گلوله شده را پهن کنی رویش و او عضلات منقبض‌ش را رها کند و آسوده شود. بعد تو لبخند بزنی و کمتر از چند ثانیه لبخند روی لبت بماسد، از فکر بچه‌های بی‌ مادر یا مادرهای بی‌ پتو!

+ تاريخ پنجشنبه 1 اسفند1392ساعت 15 نويسنده زینب سـادات |
پنج‌شنبه و جمعه‌ی گذشته، یک نمایشگاه فامیلی کوچک، ولی دوست داشتنی و پربرکت داشتیم. متاسفانه، کمتر فرصت برای خرید پیدا کردم. گفته بودند غرفه‌دارها غیر از زمان نماز، مجاز به ترک غرفه‌های‌شان نیستند. ما هم نه که خیلی قانون‌مدار هستیم، سعی کردیم زیاد غرفه‌مان را ترک نکنیم. یکی از محصولاتی که تهیه کردنش نیاز به ترک غرفه نداشت «رساله‌ی مصور» بود، چرا که عرضه کننده‌ی این رساله‌ها دختردایی جان‌مان بود که با ایشان و خواهر محترم‌شان غرفه‌ی مشترک گرفته بودیم. این باعث می‌‍‌شد که تبدیل به زبل‌خان بشویم. کافی بود دست‌مان را دراااااااز کنیم تا ...   :)

رساله‌های مصور، رساله‌هایی هستند که احکام را به صورت تصویری و در قالبی ملموس و جذاب به مخاطب ارايه می‌کنند. بیان احکام، همراه با تصویر باعث تثبت آن‌ها در ذهن مکلف شده و ابهامات زیادی را برطرف می‌سازد.

مباحث مختلف با صفحه‌ای تحت عنوان "خلاصه فصل" به پایان می‌رسند که شامل چکیده‌ی مطالب همان بخش است. هر کتاب دارای یک «اصطلاح‌نامه» است که معنای واژه‌های تخصصی بر اساس حروف الفبا در آن گنجانده شده است.

یاد دوران خودمان می‌افتم که رساله کتابی بود پر از کلمات عجیب و غریب و نامانوس که برای درک کردن‌شان باید هر پاراگراف را بارها و بارها می‌خواندم و گاهی هم نتیجه‌ی این تکرارها سری پر از علامت سوال و تعجب بود که وادارم می‌کردم دست به دامان پدر و مادرم بشوم. حالا یوسف چنان با ذوق این کتاب‌ها را ورق می‌زند، انگار که مشغول خواندن یکی از دایره‌المعارف‌های مصور و هیجان انگیزش باشد!

- ماماااان می‌دونستین اگه توی زرده‌ی تخم مرغ خون دیده بشه ...

- ماماااان می‌دونستین ...




*رساله‌ها بر اساس فتوای هفت نفر از مراجع، تنظیم شده‌اند:

امام خمینی- آیت‌الله خامنه‌ای- آیت‌الله بهجت- آیت‌الله سیستانی- آیت‌الله سبحانی- آیت‌الله مکارم-آیت‌الله صافی.

**برای تهیه‌ی کتاب‌ها و کسب اطلاعات بیشتر می‌توانید با این شماره تماس بگیرید. 09192946816 

و یا از طریق سایت shop.atlasshia.ir اقدام به خرید اینترنتی کنید.

***دوستان اهوازی می‌توانند کامنت خصوصی بگذارند تا شماره تماس نمایندگی اهواز را خدمت‌شان تقدیم کنم.

+ تاريخ دوشنبه 21 بهمن1392ساعت 8 نويسنده زینب سـادات |

ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است.

ضرب‌المثل‌ها توی باور ما طوری نفوذ کرده‌اند که گاهی تمام برنامه‌ریزی‌ها و تصمیم‌گیر‌ی‌های مهم و کمتر‌مهم‌ زندگی‌مان بر اساس آن‌ها طرح‌ریزی می‌شود. خشت اول گر نهد معمار کج، تا ثریا می‌رود دیوار کج؟! گاهی می‌رود. گاهی هم می‌شود یک کاری‌ش کرد. بستگی به دیوار دارد.

مطلبی که چند وقت پیش در مورد استفاده از عبارت «شما» در جمله‌های بچه‌ها نوشته بودم سبب خیر بزرگی شد. بعد از این‌که کامنت‌ها را خواندم یادم آمد که دوست داشته‌ام بچه‌ها برای صحبت کردن با بزرگ‌ترهای‌شان افعال را جمع ببندند و به همین خاطر از وقتی خیلی کوچک بودند مراقب بودم مثلا به پدربزرگ‌شان بگویند: «آقابزرگ دارید می‌رید بیرون؟» نه اینکه بگویند:« آقابزرگ داری می‌ری بیرون». خب این نوع تربیت کار سختی نبود، چون ما خودمان هم با بزرگ‌ترهای‌مان همین‌طور صحبت می‌کردیم و بچه‌ها فقط کافی بود از روی مدل صحبت کردن ما دستور زبان احترام را یاد بگیرند. ولی قصه‌ی تازه شکل گرفته، چیز دیگری بود.

من و همسرم هم بزرگ‌ترهای بچه‌های‌مان بودیم، ولی خودمان که برای هم «اید، ایدها»ی ته فعل‌ها را می‌زدیم، بچه‌ها هم برای‌مان «اید» نمی‌گذاشتند!  ...

ظرف یک هفته دیواری را که نزدیک بود تا ثریا کج برود، راست کردم! :) به بچه‌ها گفتم: «وقتی با پدرتان حرف می‌زنید باید بگویید رفتید، آمدید، خوردید، دیدید، ... . ببینید بابا چه‌طور با آقابزرگ حرف می‌زنند.» یوسف گفت: «خب آقابزرگ خیلی بزرگن، سن‌شون خیلی زیاده!» گفتم:« بابا که حالا شروع نکردن به این‌جوری حرف زدن، از وقتی هم‌سن شما بودن با آقابزرگ این‌جوری حرف می‌زدن.»

من همیشه می‌گویم تربیت دو بچه به مراتب راحت‌تر از تربیت یک بچه است. ظرف کمتر از یک هفته افعال، جمع بسته شد. هر کدام‌شان اشتباه می‌کرد دیگری با شیطنت اشتباهش را تذکر می‌داد. انگار کمین کرده بودند برای گرفتن مچ یکدیگر!. همین که قضیه‌ی بابا تثبیت شد، گفتم:«خب! برای من هم مثل بابا.»

و تمام.

...................

فکر نکنیم نمی‌شود به داد دیوارهای کج شده رسید. خیلی وقت‌ها می‌شود. کافی‌ست «بخواهیم». می‌شود برای تغییر در روند کاری خیلی راحت به بچه‌ها بگوییم: «از امروز قرار است فلان کار را فلان شکل انجام بدهیم. من نمی‌دانستم این راه بهتر است. دیروز توی یک مجله خواندم یا کارشناس تلوزیون گفت یا دوستم این طور کرده یا ...» روش‌های زیرپوستی همیشه جواب نمی‌دهد. گاهی باید صادقانه و رک با بچه‌ها موضوع را در میان گذاشت تا تکلیف خودشان را بدانند و بعد هم شروع کنیم به عمل کردن... . من ترکیبی از گفتن و عمل کردن را ترجیح می‌دهم به روش‌های تو فقط عمل کن بچه خودش یاد می‌گیرد. مخالف نیستم ها! . ولی معتقدم خوب است بچه‌ها فلسفه‌ی بعضی چیزها را بدانند.

چه قدر دلم می خواست مثل قدیم‌ها تندتند این‌جا را بــ روز می‌کردم!. حرف هست، حس نوشتن پریده. خیلی در ارتفاع پرواز می‌کند نامرد. دست دراز می‌کنم، بگیرمش. بیشتر اوج می‌گیرد...

حیف!

+ تاريخ سه شنبه 8 بهمن1392ساعت 11 نويسنده زینب سـادات |
هشتمین فیلم، یک مستند درباره‌ی مراسم عزاداری عاشورا بود به نام «یک روز، یک شهر». خیمه‌های فرضی را که آتش زدند حسام پرسید: «مامان اینا چیه؟ چرا آتیش‌شون می‌زنن؟» گفتم: «اینا مثلا چادرهای بچه‌های امام‌حسینه. مثل همونا که توی نمایشگاه قم دیدیم.» کمی فکر کرد و پرسید: «مامان! ما بچه‌های جدید امام حسینیم!؟» خندیدم و گفتم: «بله!»

(چند ساعت قبل از آن، یوسف درباره‌ی نسَب‌مان پرسیده بود که به امام حسین می‌رسد یا به امام حسن؟)

...

دیشب برای شرکت در جشنواره‌ی فیلم عمار به صورت خانوادگی راهی سینما هلال شدیم. ماحصل این اقدام فرهنگی، تماشای ده فیلم کوتاه و مستند، به علاوه‌ی یک فیلم بلند بود :))

فیلم نسبتا بلند «لکه» کار یکی از بچه‌های وبلاگ‌نویس بود و خب این برای منی که پنج سال است توی وبلاگستان زندگی می‌کنم خیلی هیجان‌ داشت، هر چند این هیجان‌زدگی "بعد از تمام شدن فیلم" با دیدن اسم میم.ب.مهاجر زیر عنوان فیلم، گریبان‌مان را گرفت. کاش پیش از شروع فیلم می‌دانستم تا نقادانه‌تر تماشایش می‌کردم!

فیلم «مسافر ایران» هم به همین صورت غافلگیرم کرد. وقتی حین تماشای فیلم ریزریز اشک ریختم و برای خودم خیال‌های عجیب و غریب  بافتم و درخواست‌های بیشتر از لیاقتم از خدا کردم، نمی‌دانستم تهیه‌کننده‌ی فیلم مصطفی افضل‌زاده است.

...

امشب آخرین شب برگزاری جشنواره‌ی مردمی فیلم‌ عمار در اهواز است. قرار است دو فیلم بلند که یکی مربوط به شهید علم‌الهدی ست و دیگری نمی‌دانم! اکران شود. ماجرای شهادت مظلومانه‌‌ی شهید علم‌الهدی و یاران‌شان ماجرای دلخراشی‌ست. ببینم امشب قسمت‌مان می‌شود برویم و بیشتر بدانیم و بیشتر بخواهیم از خدا، یا نه!

+ تاريخ دوشنبه 30 دی1392ساعت 12 نويسنده زینب سـادات |

وقتی از پس همه‌ی علاقه‌مندی‌ها و نیازهایت دو جفت چشم مهربان و امیدوار به تو، زل زده‌اند توی چشم‌هایت، نمی‌توانی همه‌ی دوست‌داشتنی‌هایت را توی صفحه‌ی اول بچینی. باید بعضی‌ها را ببری صفحات بعدی. برای روزهای بعد، حتی شاید برای سال‌های بعد. تازه به شرطی که سال‌های بعد تعداد جفت‌چشم‌ها بیشتر نشود و باز مجبورت نکنند علاقه‌مندی‌های صفحه‌ اول را کمتر و کمتر کنی...

ولی همه‌ی زندگی که صفحه‌ی اول نیست. هست؟

وقتی همه‌ی علاقه‌مندی‌هایت را توی صفحه‌ی‌ اول می‌چپانی همیشه کم می‌آوری. چشم‌های امیدوار به تو، زیر علاقه‌مندی‌هایت گم می‌شود و خودت زیر علاقه‌مندی‌هایت، لِه.

+ تاريخ پنجشنبه 26 دی1392ساعت 8 نويسنده زینب سـادات |
رزقِ بی‌گُمون.

شوشتری‌ها عبارتی دارند با عنوان رزق بی‌گمون. رزق بی‌گمون در واقع چیزی شبیه همان «مِن حیثُ لایحتسب» است. یعنی از جایی که فکرش را نمی‌کنی چیزی را خداوند برایت مقدر کند. این رزق می‌تواند دیدن یک دوست قدیمی بعد از سال‌ها، در یک مجلس عروسی باشد. می‌تواند گرفتن یک عیدی تپل باشد از طرف کسی که انتظارش را نداری. می‌تواند پیدا کردن یک مجموعه کتاب فوق‌العاده در جایی باشد که به قصد دیگری پا در آن مکان گذاشته‌ای. یا خیلی چیزهای دوست داشتنی دیگر. وقتی به کسی می‌گوییم «رزقِ بی‌گُمونی بید» یعنی رزقی که گمانی بر به دست آوردنش نداشتم، نصیبم شد.

تابستان گذشته. من. دوشنبه. کلاس قلاب‌بافی.

یکی از دوشنبه‌ها در حالی‌که می‌خواستم کانون لاله‌ها را ترک کنم طرح روی جلد چند کتاب که خیلی شبیه کتاب رمان‌های رده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی نوجوان بود توجهم را جلب کرد. فکر کردم اگر مناسب سن یوسف باشند می‌توانم جایگزین‌شان کنم برای کتابهای رمان تخیلی وحشتناکی که علاقه‌مند به خواندن‌شان بود و چند وقتی‌ می‌شد خواندن‌شان را ممنوع و متوقف کرده‌ بودم.

مشغول ورق زدن کتابها بودم که خانم محمودی(مربی قلاب‌بافی) پیشنهاد کرد ببرمشان خانه، مطالعه کنم و برگردانم. بردن کتاب‌ها همان و رفتن این‌جانب توی کارشان همان :دی. با نشر قطره تماس گرفتم و سراغ طرف‌های اهوازی‌شان را گرفتم. کتابفروشی‌های شرق، رشد و محام. در دو نوبت، شهریور و آذر ماه حدود ده- دوازده جلد از کتاب‌ها را خریدم. به نزدیکانم معرفی کردم. توی وبلاگ درباره‌ی یکی‌شان مطلب نوشتم. توی گروه فامیلیِ واتس‌آپیِ «سبک زندگی»مان معرفی‌شان کردم. از بچه‌ها سفارش گرفتم، به کتابفروشی سفارش دادم، تحویل گرفتم، توزیع کردم و قرار است به امید خدا یکی از کتاب‌ها را به صورت دسته جمعی مطالعه کنیم.

و حالا ... حیفم آمد دوستان قدیمی و صمیمی وبلاگی را در این کشف مهم شریک نکنم. البته شما خودتان استادید ها. ما فقط محض یادآوری عرض می‌کنیم.

وارد هر کتابفروشی معتبری که شدید اگر سراغ قفسه‌ی کتابهای نشر قطره را بگیرید، راهنمایی‌تان خواهند کرد. کتاب‌های مدنظر من مجموعه‌ای حدودا 140 جلدی هستند با عنوان «روان و زندگی». کتاب‌هایی کم‌حجم، با نثری ساده، مطالبی کاربردی و کاملا بومی شده با فرهنگ شرقی، که مجموعه‌ای بزرگ از روان‌شناسان ایرانی در نوشتن آن‌ها کمر همت بسته‌اند. اگر از آن دست آدم‌های علاقه‌مند به روان‌شناسی هستید بقیه‌ی کتاب‌های نشر قطره را هم از دست ندهید.

کتاب‌های پیشنهادی برای اولویت دادن در لیست خرید:

انتقاد- دکتر نیره دلالی

فرزندپروری- دکتر فریبا عربگل

اعتماد به نفس- دکتر محمد مجد

پول توجیبی- دکتر شکوفه موسوی




وقتی از کاری لذت می‌برم تا جماعتی را با خودم توی چاهی که درونش افتاده‌ام نکشانم، آرام نمی‌گیرم. بعد از کلاس قلاب‌بافی هم خیل کثیری از بانوان فامیل را گمراه کردم. برای حرفم سند دارم. سند مربوط است به عکسی که امروز صبح یکی از گمراه‌شده‌ها توی واتس‌آپ برایم فرستاد.
این کلیپ را و این مطلب را تقدیم می‌کنم به شما. بگذار رییس‌جمهور برای خودش هر چه می‌خواهد بکند و بگذار تلویزیون برای خودش هر چه می‌خواهد بگوید!


+ تاريخ دوشنبه 23 دی1392ساعت 9 نويسنده زینب سـادات |