هفت سین را که جمع کردم، سیرهایش را گذاشتم توی یخچال. نمیخواستم فریزریشان کنم. چون حوصلهی پوستکندنشان را نداشتم و ترجیحم به تازه مصرف کردنشان بود.
پای سیر به لطف مد شدن نانسیر به خانهی ما باز شد. قبل از آن، حتی پودرسیر هم توی غذاها نمیریختم. ممنوع و منفور بود.
ساعت چهار و نیم عصر شاگرد داشتم. از دیشب، تصمیم گرفته بودم برای ناهار باقالیپلو بپزم. نه چون استقبال میشد و بچهها عاشقش بودند. چون باقالی تازهی خرد شده، آماده توی فريزر داشتم.
دو سه روز بود دخترک بهانهی استامبولی گرفته بود و از آخرینباری که استامبولی پخته بودم، هنوز یک هفته هم نمیگذشت. ولی بهانه گرفته بود و اگر نمیپختم یکریز نق میزد و تا شب میگفت من استامبولی میخواستم.
اصلا تصمیم نداشتم امروز از خانه بیرون بروم. چون بیرون رفتن مساوی بود با خستگی و سردرد و کمخوابی و سرحال نبودن سر کلاس بعدازظهر که همینطوری هم، کم انرژی نمیگرفت ازم.
صبح که بیدار شدیم دخترک گفت برویم پارک بانوان. نمیدانم چرا قبول کردم. شاید حوصلهی بیشتر غر شنیدن را نداشتم. شاید دلم رانندگی میخواست. شاید دلم هوای تازه یا فرار کردن از کارها را میخواست. رفتیم صبحانه خوردیم. پارک بانوان اهواز هم که نوبر است و بعد از ساعت ده تعطیل میکند، پس رفتیم یک پارک بدون درخت زیر برق آفتاب. بعد رفتیم علیبنمهزیار که من از مغازههای اطرافش مُهر بخرم برای جانمازهایی که در حال تولیدش هستیم و برگشتیم خانه در حالی که میگرن داشت آلارم میداد.
هی جمع و جور میکردم و هی درد، ریز ریز توی سرم نبض میزد. سعی میکردم نوافن نخورم و علامتهای شروع یک سردرد اساسی را نادیده بگیرم. لباسهای بیرونیام را سبک کردم. جورابهایم را درآوردم. زیارت عاشورای علی فانی را پلی کردم و تمرکزم را گذاشتم روی مرتب کردن هال و آشپزخانه. ولی میگرن تمرکزش را گذاشته بود روی من!
مطمئن بودم نمیخواهم نوافن بخورم. قلم میگر استیک را برداشتم و روی پیشانیام کشیدم و قبل از اینکه مور مور خوشایندش روی پوستم را حس کنم، دوباره مشغول مرتب کردن شدم.
سیبزمینیها را خرد کردم و با رب و نمک تفت دادم و کنار گذاشتم. ادویه را به کلی فراموش کرده بودم که در آخر موقع ریختن مواد ربگوجهای، خام و بدون تفت دادن همینطور ریختم لابهلای برنج. سیر را هم که توی استامبولی دفعهی قبل با مواد تفت داده بودم و حسام از طعم غذا خوشش آمده بود یادم رفت این بار تفت بدهم و موقع دم گذاشتن برنج، روی رب و سیبزمینیها رنده کردم، که کاش نمیکردم. مرغ ریشریش را هم که یوسف دوست ندارد توی غذا باشد، جدا تفت دادم برای همسر. ذرت را هم که دخترک دوست ندارد، اصلا قاطی نکردم با مواد و تااازه محل نگذاشتم به این که همسر سیبزمینی لای استامبولی دوست ندارد. وگرنه باید رب و برنج را خالی خالی هم میزدم و میآوردم سر سفره.
همهی اینها را از کسی میشنوید که در حالت عادی هم از آشپزی بیزار است و حالا سرش همچنان درد میکند و خانهاش کامل مرتب نشده و یک ساعت و نیم دیگر شاگردانش میرسند و فرصت خوابیدن هم ندارد و کلافه است، خسته است، غمگین است، خشم دارد، درونریزی دارد، انرژی ندارد، اشتها ندارد، میخواهد تک تک موهای سرش را بکند و اثر همهی اینها طوری پررنگ است که ریخته توی چهرهاش و کسی جرات نمیکند به مزهی تند سیر خام لای استامبولی اعتراض کند! خودش هم که غذا نمیخورد و دارد آخرین بریز و بپاشها را جمع میکند.
مزهی تند سیر خام لای استامبولی را وقتی فهمیدم که بیست دقیقه قبل از آمدن شاگردانم، بر اثر گرسنگی زیاد، چند قاشق غذای باقیمانده توی دیس را خوردم و از شدت عطر و طعم غلیظ دو حبه سیری که خام خام رنده کرده بودم روی رب و سيبزمینیها، شوکه شدم. دکمهی کتری برقی را زدم تا قبل از آمدن اولین شاگردم، یک فنجان کافیمیکس فوری درست کنم و توی اتاق ببرم دم دستم باشد، بلکه مزه و بوی سیر را خنثی کند.
چند ساعت بعد، وقتی که من توانسته بودم کمی بخوابم و اخلاقم سر جایش بیاید، پسرها جرات کردند دربارهی مزهی ناهار امروز، اظهار نظر کنند. ظاهرا زحمتی را که نانسیر برای باز شدن پای سیر به خانهمان کشیده بود، با استامبولی امروز به باد داده بودم. ولی خب مسئله این است که هنوز دو سر سیر تازه توی یخچال داریم و متأسفانه من قصد ندارم فریزریشان کنم!