با کارگر هماهنگ کرده بودم ساعت هشت و نیم بیاید برای کارهای خانه. دخترک را رساندم مدرسه. قصد داشتم بروم بنزین بزنم و برگردم خانه که سنگکی توی مسیر و نداشتنِ نان توی خانه، برنامهام را عوض کرد. رفتم توی صف نان و چهار تا سنگک خریدم و ساعت شد هشت و بیست و پنج دقیقه.
شک داشتم که به کارگر زنگ بزنم یا نزنم. خواهرش که قبلتر برای کار میآمد اینطور بود که اگر زنگ میزدم و میگفتم کمی دیرتر بیا، دو ساعت دیرتر میآمد. بدقولی خواهرش را به پایش نوشتم و زنگ نزدم. اینطور توجیه کردم که: «حالا سر ساعت هشت و نیم هم که نمیآید. الکی زنگ نزنم قرارمان را به تاخیر بیندازم، او هم برود پی کار دیگری و یک ساعت دیرتر بیاید و... »
.
بعد از خرید ماشین، اولین باری بود که میخواستم بنزین بزنم. نمیدانستم باک بنزین ماشینم کدام طرف است. بغل شهربازی، توقف کردم و پیاده شدم جهت باکم را چک کنم که کارگر زنگ زد و گفت پشت در است. گفتم جایی کار دارم، اگر میتواند ده دقیقه منتظرم باشد. گفت منتظر میمانم. رفتم توی صف بنزین.
طبق معمول که توی هر لاینی باشی حرکت نمیکند، لاینم را عوض کردم. چند دقیقه نگذشته بود که ماشین جلویی لاین جدید هم، مثل من حس کرد لاینی که تویش ایستاده حرکت نمیکند و تصمیم گرفت لاینش را عوض کند! همینطور شروع کرد به عقب عقب آمدن و تا من بیایم دنده عقب بگیرم و راه را برایش باز کنم بوووومب کوبید توی ماشینم!
...
شرح ماوقع را نمیدهم که تا ظهر معطل آمدن پلیس و بردن ماشین پیش صافکار برای تخمین میزان خسارت شدیم. فقط بگویم که از توی پمپ بنزین به کارگر زنگ زدم و گفتم منتظرم نماند و برود و عذرخواهی کردم و گفتم فکر کنم راضی نبودی کارم را انجام بدهم بعد بیایم خانه :(
...
در کنار ماجرای معطل کردن کارگر و پیشداوریام در مورد او، علت بوق نزدنم و همینطور صاف صاف نگاه کردنم تا لحظهی کوبیده شدن ماشین جلویی توی ماشینم هم، نکتهی قابل توجهیست.
قاعدتا وقتی ماشینی همینطور عقب عقب میآید رانندهی پشت سری باید برایش بوق بزند تا متوجهش کند. ولی چرا من بوق نزدم؟ چرا اصلا حواسم نبود که باید بوق بزنم؟ اول فکر کردم چون همسرم خیلی به ندرت بوق میزند و من متاثر از منش او توی رانندگی هستم، میانهای با بوق زدن ندارم و همین باعث شده حتی یک لحظه هم فکر نکنم باید دستم را روی بوق فشار بدهم. ولی بعد که ماجرای تصادف را دوباره توی ذهنم مرور کردم مچ خودم را گرفتم. یک «حسِ مرتبهی دوم بودن و جنس پایینتر بودن و اینکه زنها نباید بوق بزنند و حتما رانندهی ماشین جلویی که آقاست میداند دارد چه کار میکند و حتما حواسش هست و ممکن نیست آنقدر بیاید عقب تا بکوبد توی ماشین من و کسی که باید عقب برود و راه را باز کند، منمِ» خاصی، پشت تمام داستان وجود داشت.
.
و درس بزرگی که به قیمت فرو رفتن در کاپوت ماشین خوشگلم گرفتم این بود که وقتی بقیه به خودشان حق میدهند فقط و فقط به خاطر زن بودنِ تو، چه محق باشند چه نباشند دستشان را روی بووووق بگذارند، تو نباید حق طبیعی خودت برای بوق زدن را به خاطر زن بودن از خودت بگیری. هر جا که لازم بود بوق بزن .
بوووووووق
صبح
دخترک را رسانده بودم مدرسه و همانجا نشسته بودم توی ماشین تا بفهمم برفپاککنها چه طور کار میکنند. سرویسها و پدر و مادرها بچهها را رسانده بودند و رفته بودند. خیابان خلوت بود. من بودم و درختان خیابان نهم و صدای گنجشکها و پلیلیست محبوبم و سرخوشی اول صبح و فکر و خیال...
اوضاع مشوش این روزهای تاریخ کشورم، سکوت و امنیت خیابان مدرسه را در نگاهم گرانقیمت کرده بود. یاد حرف زهرا افتادم که میگفت من سوریه زندگی کردهام، عراق هم زندگی کردهام، شاید اینجا همه چیز بر وفق مراد نباشد ولی میدانم که هیچ چیزی در جهان، ارزش ترس و وحشت شنیدن صدای شلیک گلوله را ندارد.
.
شب
از خواب عصرگاهی که بیدار شدم، گوشی را که چک کردم، خبر تیرباران مردم شیراز توی حرم شاهچراغ، آوار شد روی سرم. یک لحظه زمان را گم کردم. باورم نمیشد اتفاق برای همین امروز باشد. اینجا ایران است و هیچ چیزی در جهان، ارزش ترس و وحشت شنیدن صدای شلیک گلوله را ندارد.
1401/08/04
دخترک را که رساندم مدرسه، رفتم بهشتآباد سر خاک مادرشوهر جان که بهشان بگویم پسرشان برایم ماشین خریده و خوشحالم. خیلی وقت هم بود دوست داشتم بروم یادمان شهید هاشمی ابتدای گلزار شهدا را ببینم .تعریفش را زیاد شنیده بودم. گفتم موقع برگشت یک سر و گوشی هم آنجا آب میدهم. هنوز فاتحهام کامل به دست مادرشوهر نرسیده بود که از مدرسه تماس گرفتند و گفتند برق قطع شده و باید بروم دنبال دخترک!
برگشتم مدرسه .بچهها گروه گروه همراه معلمهایشان توی حیاط نشسته بودند. آخرین بازمانده از مادرانِ دخترانِ وابسته که همچنان بعد از گذشت سه هفته از شروع مدارس، عضو ثابت انجمن باقی مانده بود، خسته و کلافه ایستاده بود کنار دخترش. رفتم جلو و سلام کردم. گفت: «میبینی شانس رو؟ دقیقا امروز که گفته بود تو دیگه برو من میمونم توی مدرسه، اینجوری شد! میخواستم برم گلزار شهدا کمی سبک بشم... هی»
گفتم برویم. برویم که اتفاقا برنامهی من هم نصفه مانده. گفت دوست داشته تنها برود و با شهدا خلوت کند. گفتم بیا برویم یادمان شهید هاشمی را بهم نشان بده ببینم چه طور جاییست. توی برنامهام بوده امروز بروم که نشده. حالا که تو هم این توی سرت بوده با هم میرویم.
نزدیک مزار شهدای مدافع حرم پیاده شدیم. یک فضای بازی برای بچهها هم بود با دو تا تاب فلزی و یک سرسرهی فایبرگلاس قدیمی ولی کار راه بینداز! دخترها رفتند پی بازی و ما نشستیم به حرف زدن. بچهها که خسته شدند قدمزنان رفتیم به سمت مزار شهدای گمنام. فرزندان روحالله. فرزندان مادران و پدران چشمانتظاری که فقط خدا میتواند مزد درد فراق و بیخبریشان را بدهد. بچهها بین قبرها میدویدند و میخندیدند و شک ندارم همگیمان لبخند شهدا را مهمان بودیم.
به چهارچوب ورودی سالن یادمان، یک کاور طلقی آویزان کرده بودند که کمی کنار رفته بود. دخترک داخل سالن را که دید با خوشحالی گفت من یک جایی برای استراحت پیدا کردم! ... و خب این مدل حرف زدن قطعا سوغات سفر پیادهروی اربعین امسال بود که میرفتیم توی چهارچوب ورودی موکبها و یک نگاهی میانداختیم تا ببینیم جایی برای استراحت هست یا نه.
گفتم آره مامان! قرار است همینجا برویم استراحت کنیم. عجب استراحت خوبی هم بود. مامانها حررررف و بچهها بازی و بدو بدو . یک سالن مفروش بسیار بزرگ و خنک و دلباز و باصفا. با کلی جذابیت و سوراخ سنبه برای گشتن و کشف کردن و لذت تجربههای تازهای مثل بالا رفتن از پلههای منبر و آن بالا تکیه بر صندلی دادن و به قول دخترک ملکه شدن!
یادم نیست چه مدت آنجا بودیم ولی چنان تجربهی خوب و دلچسبی برای من بود، که مطمینم «یادمان» یکی از پاتوقهای قرارهای دوستانهام خواهد شد.
به خانه برگشتیم. روز فوقالعادهای داشتم. ماشین خوشگلم را برده بودم پیش مادرشوهر و شهدا پاگشا کرده بودم. دوست تازهای پیدا کرده بودم. به دخترک خوش گذشته بود و جای دنج و خلوتی برای قرارهای دوستانهام یافته بودم که کانون نور و آرامش بود. الحمدلله.
بالاخره ماشین گلم را تحویل گرفتم :)
بعد از چند سال رانندگی نکردن، دوباره قرار است ماشین دستم باشد، آن هم متصل. نه فقط برای مواقع ضروری یا وقتهایی که همسر در سفر است. قرار است ماشین دستم باشد. ماشینی که کوچک و چابک است، مدلش را دوست دارم و برای خود خودم است و این آخری از همه مهمتر است.