گفته بودند برای بردن بچهها به سینما از هر کلاس یک مادر هم بیاید برای کمک به معلم. گفتم من میآیم.
صبح، قبل از اینکه دخترک را بفرستم مدرسه دم گوشش گفته بودم «قراره امروز با شما بیام سینما، ولی باید کنار دوستات باشی و اصلا فکر کنی من اونجا نیستم. کاری هم اگر داشتی به معلمتون بگو. من فقط اونجام که به معلمها کمک کنم». نمیخواستم نقشم مامانفاطمهحورا بودن، باشد.
.
صدای زنگ سینما رفتن که بلند شد، توی حیاط مدرسه بودم. کلاس اولیها از طبقهی بالا به صف پایین آمدند. توی دست هر کدامشان یک پلاستیک دستهدار بود که خوراکیهای آن روزشان را تویش گذاشته بودند که ببرند سینما و بخورند. خوشحالی و هیجان توی چشمهایشان موج میزد. دخترک بعدا برایم گفت که آن روز دو سه زنگ اول را، هیچ چیز از درس نفهمیده. چون حواسش فقط پی سینما رفتن بوده و اصلا نمیتوانسته به چیز دیگری فکر کند.
دیدن بچهها با آن قد و قوارههای کوچک و لباسهای فرم مدرسه و آن پلاستیکهای خوراکی توی دستشان، سی و چند سال به عقب برم گرداند. ما نه فرم مدرسه داشتیم و نه حتی یادم میآید که با همکلاسیهایمان به سینما رفته باشیم ولی آن روز مثل یک فرمانده ایستاده بودم و از این لشکر شاد و بیخیال سان میدیدم در حالی که نمیدانستم سی و چند سال بعد، قدرت جنگیدن یا صلح با سرنوشتشان را خواهند داشت یا نه؟