پیک دفتر پیشخوان نیامده بود بستههای دیروز را ببرد. همینطور مانده بودند توی پلهها. پیام دادم گفتم قبل از ساعت ده بیاید ببردشان. چند تا عذر و بهانه آورد برای بدقولی دیروزش که راستش باور نکردم. ساعت ده آماده شدم و رفتم سر قرار با معصومه که برویم برای تولد هیراد کوچولو هدیه بخریم. نزدیک میدان شهدا هیچ رقمه نمیشد جای پارک پیدا کرد. ناچار شدم ماشین را جایی پارک کنم که حدود هفت هشت دقیقه پیادهروی داشت تا محل قرارمان. یک دستبند طنابی ظریف ولی نمادار، خریدیم برای زهرا اُم هیراد!... فروشنده که از بستگان معصومه بود کلی خندید به مبلغی که ده یازده نفره برای هدیه جمع کرده بودیم! پولمان فقط به هفتصد سوت طلا میرسید. ولی خب نتیجه رضایتبخش بود :)
مقداری پول توی حسابم بود که میتوانستم همینطور ذوقی و بیبرنامه در حد دو سه گرم طلا برای خودم بخرم. یک مدال گردنی نقشهی ایران خریدم. چیزی که از دوران نوجوانی همیشه دوست داشتم داشته باشمش. قیمت زیادی نداشت. کل ایران از شمال تا جنوب از شرق تا غرب را خریدم، پنج میلیون و دویست هزار تومان و انداختم گردنم.
مبارکم باشد.