ساعت هفت و چهل دقیقه بود. بهش گفتم تا عقربه بزرگه بره روی نه وقت داری آماده بشی. از نه بگذره دیگه هیچی. در مورد این 'دیگه هیچی' قبلش حرف زده بودیم. اینکه از چه چیزهایی محروم میشه و چیها رو از دست میده.
عقربه بزرگه به نه رسيد. حواسم به ساعت بود. دیدم که داره به ساعت نگاه میکنه و هنوز کامل آماده نشده. نمیدونستم چی بهش بگم. چیزی به روی خودم نیاوردم. مشغول چک کردن پیامهای گوشی شدم و زیر چشمی حواسم بهش بود. برای یکی از خیاطهام ويس فرستادم. با خیاط دیگری چت کردم. یه کلیپ پخت بلال توی یکی از گروهها نگاه کردم و...
مقنعهش دستش بود. اومد پیشم و گفت عقربه بزرگه رسید به نه ولی من نمیدونستم باید این یکی مقنعه رو بپوشم یا اون یکی رو. شما هم داشتین ويس میدادین و نمیشد باهاتون حرف بزنم.
گفتم آره همین رو بپوش حواسم به ساعت بود ولی چون داشتم ويس میدادم و تو مجبور شدی صبر کنی تا جوابت رو بدم اشکال نداره که دیر شد!
این داستان:
از سری امدادهای غیبی خداوند در زمان تربیت بچه یا وقتی خدا خودش حرف توی دهنت میگذاره :)