فراخوان داده بودم برای جذب نیرو. حالا که مدارس شروع شده و شاگردهای نوجوانم مدرسه دارند، نیاز داشتم چند نفری باشند که کمک کنند برای تولید محصولات.

بین متقاضیان خانمی بود که واسطه شده بود برای شرکت یک خانم میانسال توی کارگاه. درخواستش را رد کردم. گفتم چون از من بزرگتر هستند راحت نیستم که بخواهم بهشان کار بگویم. چند شب پیش دوباره پیام داد که هیچ راهی نیست؟ چون این خانم بچه‌هایش ازدواج کرده‌اند و توی خانه تنهاست و بیکاری اذیتش می‌کند.

گفتم بگو به من پیام بدهند. پیام داد و هماهنگ کردیم و یک جلسه آمد. کار را یادش دادم و قرار شد مقداری لوازم ببرد خانه و کارها را آماده کند و برایم بیاورد. خیلی خوشحال شد. گفت چند روز پیش از بیکاری گریه‌اش گرفته و دارد افسردگی می‌گیرد.

توی ذهنم گذاشتمش مقابل مامان. مامان که ماشاالله به قدری سرش شلوغ است که نمی‌فهمد صبحش چه طور شب می‌شود. آن‌قدر دوست و رفیق جلسه و هیات و جمکران و بسیج ریخته دور و برش، که وقت تنهایی و بیکاری برایش نمانده.

من توی میانسالی چه طور خواهم بود؟

نه آنقدر مثل مامان بیرون از خانه دوست و رفیق و کار و جلسه دارم، نه اندازه‌ی فریبا خانوم اهل آشپزی و خانه‌داری هستم. سرشلوغم با شغل آنلاین و گروه‌های مجازی و به همین دلیل چند سالی‌ست کمتر از خانه بیرون می‌روم.

اگر عمر داشته باشم و به سن مامان یا فریبا خانوم برسم، توی کوچه‌ی میانسالی قدم خواهم زد یا روی نیمکت می‌نشینم و قدم زدن دیگران را تماشا می‌کنم؟ شاید هم اصلا در خانه بمانم و از بیکاری گریه کنم.... نه نه ببخشید از بیکاری بخوابم. خواب هم گزینه‌ی بدی نیست :)

+ تاريخ جمعه ۸ دی ۱۴۰۲ساعت 1 نويسنده : زینب‌سادات |