سعی کردم حرف را عوض کنم ولی به گمانم چشم‌های متعجبم ضایع‌تر از آن بود که زن‌عمو متوجه بی‌خبری‌ام نشده باشد.

زنگ زدم به مامان. جواب نداد. تلفن بابا را گرفتم. سلام و احوال‌پرسی کردیم و گفتم چه خبر از دندوناتون؟

بابا خندید و گفت الحمدلله خوبن.. چی شده؟ کسی چیزی گفته؟

خنده‌ام گرفته بود. هنوز مقاومت می‌کردند که به دخترِ دورشان بگویند چه شده. گفتم بله کسی چیزی گفته. دندون‌هاتون رو کشیدین؟ من نمی‌دونستم!

بابا شروع کرد به تعریف کردن ماجرای دندان‌هایش که فاصله داشته‌اند و توی غذا خوردن و بلع مشکل داشته و با چندین دندانپزشک مشورت کرده و همگی گفته‌اند باید ایمپلنت کند و همه‌ی دندان‌های جلو را یک‌جا برایش کشیده‌اند و پایه کار گذاشته‌اند تا سه ماه دیگر که برود برای نصب دندان‌های جدید.

بابا می‌گفت و من هی بغضم را فرو می‌دادم. هی تمرکز می‌کردم تا صدایش را خوب بشنوم. هی فکر می‌کردم چه مدت زیادی‌ست که برایم حرف نزده. چه مدت زیادی‌ست که یک مکالمه‌ی چند دقیقه‌ای پیوسته با هم نداشته‌ایم و یادم آمد به تست روانشناسی‌ای که یکی دو روز پیش داده بودم. از این تست‌های دوزاری توی اینستاگرام. بین دو تا گزینه که شک داشتم، یکی را انتخاب کرده بودم و توضیحش را که خوانده بودم دیده بودم هیچ ربطی به من ندارد. بعد رفته بودم سراغ گزینه‌ی بعدی و توضیحاتش. این یکی بیش‌تر به روحیه و شخصیت من می‌خورد. به خصوص جایی که اشاره می‌کرد، اجازه نمی‌دهم احساسات در من ته‌نشین شوند و رابطه را در سطح، نگه می‌دارم.

همیشه در زندگی از اینکه احساسی در من عمیق شود فرار کرده‌ام و این چیزی نیست که دوستش داشته باشم. دوستش ندارم و در عین حال به شدت برای حفظ کردن‌ش تلاش می‌کنم. یک جور معلق بودن در خلاء، روی سطح آب راه رفتن، توی حباب چرخ خوردن، یک جور مقاومت در برابر تعلق داشتن خود به دیگران و دیگران به خود!

حالا ولی توی تماس تلفنی با بابا دلم می‌خواست طوری خوب گوش کنم که زنگ صدای بابا توی گوشم باقی بماند. عمیق متمرکز شده بودم روی ادای کلمات بابا، تا بتوانم تاثیر نداشتن شش دندان فک بالا را از پشت تلفن درک کنم. ولی چیزی تغییر نکرده بود. بابا همان بابا بود. با همان صدا و لحن و سین‌ی که کمی می‌زد. سین‌ی که کمی می‌زند و من خیلی دوست دارم این را. طوری که وقتی جوا‌ن‌تر! بودم گاهی سعی می‌کردم سین‌م کمی بزند!

پ. نون:

متن را توی پیش‌نویس گوشی ذخیره کرده بودم و منتشرش نکرده بودم. حدود دو هفته بعد از نوشتن این متن، یک سفر یک روزه به قم داشتم. بابا همان بابا بود. طوری همان بابا بود که اگر ماجرای دندان‌ها را نمی‌دانستی متوجه نمی‌‌شدی فک بالا دندان ندارد!❤️

+ تاريخ دوشنبه ۲۵ دی ۱۴۰۲ساعت 9 نويسنده : زینب‌سادات |