چله‌ی دعای توسل برداشته‌ بودم. صوت علی فانی را دانلود کرده بودم ولی هنوز پلی نکرده بودم ببینم چه طور می‌خوانَد. گفته بودم مونا و مایده بیایند کارگاه، بنشینیم یک سری کارها را پیش ببریم.

بچه‌ها را به خاطر آلودگی هوا تعطیل کرده بودند ولی هوا عجیب عااااالی بود!

مونا که از در آمد گفت آسمان آنقدر آبی و هوا آنقدر خوب بوده که حسابی شارژ شده و آرام آرام و سر به هوا تا کارگاه آمده و نیت کرده وقتی رسید حسابی به من هم انرژی بدهد.

وارد کارگاه که شد، صوت دعای توسل علی فانی و بوی عود و در کارگاه که کمی باز گذاشته بودم تا هوای خنک صبح دی ماه، وارد شود طوری مونا را ذوق‌زده کرد که گفت نهههه معلومه که تو خودت انرژی مثبتت بالاست امروز. الکی خواستم بهت انرژی بدم :)

...

دعای توسل که تمام شد، چون فولدر دعا را انتخاب کرده بودم رفت روی ترک بعدی و حدیث کسا پلی شد. آخر دعا بود که مایده رسید. وارد کارگاه که شد گفت وای چه خوب! توی راه که می‌اومدم گفتم امروز حدیث کسا نگذاشتم گوش بدم حالا اومدم دیدم شما گذاشتین... و صندلی‌اش را کشید عقب و نشست پشت میز و مشغول شدیم.

یعنی سه تا آدم بودیم که حال و هوای‌مان یکی بود و داشتیم از فاز مشترک‌مان لذت می‌بردیم... ولی این برای من مودی نبود که همیشگی بوده باشد.

من اصلا اینطور آدمی نبودم. مجرد که بودم مامان خیلی اهل جلسات خانمانه‌ی مذهبی بود. من تا جایی که می‌شد همراهش نمی‌رفتم. ظرفیت روحم برای مستحبات و معنویات بالا نبود. واجبات را انجام می‌دادم و تمام. بزرگتر که شدم یا شاید مادر که شدم روحم برای ارتباط با دعا و اهل بیت پذیراتر شد. انگار چیزی که به طور ذاتی یا به واسطه‌ی سلوک والدین مذهبی در ضمیرم ته‌نشین شده بود داشت کم‌کم بالا می‌آمد. ولی باز هم خیلی پررنگ و آتشین نبود. هنوز هم نیست. روی موجی توامان از تنبلی و کسالت روح، و لذت از انجام برخی مناسک مذهبی بالا و پایین می‌‌شوم.

چیزی که برایم بسیار عجیب و بسیار خوشحال‌کننده است این است که فرزندانم که در سنین نوجوانی و جوانی هستند بسیار بسیار معنوی‌تر از خودم هستند! نمی‌دانم آن‌ها واقعا ذائقه‌ی مذهبی‌تری دارند یا زمانه طوری شده که قالب ارائه‌ی مراسمات مذهبی باعث جذب نسل بعد از ما شده. هر چه که هست من راضی‌ام ازشان. خدا را شکر می‌کنم که به مادرشان نبرده‌اند :)

+ تاريخ جمعه ۲۹ دی ۱۴۰۲ساعت 1 نويسنده : زینب‌سادات |