نمی آیی ؟

امشب هوا بوی تو را دارد .... نمی آیی؟.... من گوشه ی کوچه ، همان جای قدیمی ، توی تاریکی ....

نی می زنم از بهر دیدارت .... نمی آیی؟.... دل تنگ دیدار رخت هستم ازین پایین ....

آیا از آن بالا و بالاها نمی آیی؟ .... آقا .... فدای تو .... جانم برای تو ....

دستم تهی گشته نگارا از نگاه تو .

بهر تصدق بر گدا یک دم نمی آیی؟ .... امشب هوا بوی تو را دارد .... نمی آیی؟....

هر شب که می آیی از اینجا بگذری آقا .... کز می کنم پشت دری .... چیزی .... به تاریکی

در گوشه ی جویی ،کناری ، کنج باریکی .... آقا نمی آیی؟....

امشب هوا بوی تو را دارد برای من .... جانا نمی آیی؟ ....

دیگر رمق در دل ندارم .... بغض می بارد .... امشب هوای تو به سر دارم .... نمی آیی؟....

آقا کنار پنجره شبها بیا گاهی .... ارباب زیبا  ..... دلبر من .... ای که چون ماهی ....

تا دزدکی از پشت ابر اشک و خون دل .... از پشت دیوار جدایی بی صدا خوانم ....

نام تو را با ناله ای جانا .... به یک آهی ....

...............................

امشب هوا بوی تو را دارد ، نمی آیی ؟

 آقا نمی آیی ؟

---------

عیدتون مبارک 

شعر از وبلاگ قصه گو

+ تاريخ پنجشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۹ساعت 22 نويسنده : زینب‌سادات |