متن زیر قسمت هایی از کتاب مارک و پلو نوشته ی منصور ضابطیان است . سفرنامه ای جذاب و خواندنی که ضابطیان با هدف علاقه مند کردن ایرانیان به سفر نوشته است . ( حتی اگر بعد از خواندن این کتاب به سفر علاقه مند نشدید ٬ چیزی را از دست نداده اید ٬ چرا که یقینا با اطلاعاتی که به دست می آورید می توانید از جمع هایی که در آنها به بلف زدن و اظهار فضل کردن ناگزیرید لذت ببرید !!! )
فرانسه
کتاب خواندن در پاریس حسابی حرص آدم را در می آورد . هر کسی را می بینی ، یک کتاب در دست دارد و تندتند مشغول مطالعه است . واگن های مترو واقعا آدم را یاد قرائت خانه می اندازند ، آنهایی هم که اهل کتاب نیستند حتما روزنامه یا مجله ای پر شال شان دارند که وقت شان به بیهودگی نگذرد .
اسپانیا
ضابطیان از قول یک جوان ایرانی که رسپشن یک یوس هستال* در شهر بارسلون ِ اسپانیاست می نویسد ؛ هیچ کس از ایران به اینجا نیامده . و خودش این چنین توضیح می دهد که ؛ جوانهای ایرانی یا اهل سفر نیستند یا اگر هم باشند گرفتن ویزای اروپا برای شان مشکل است و از آن گذشته حس ماجراجویی و کشف جاهای نا آشنا در آنها کمتر است . ضابطیان مسایل اقتصادی را هم دخیل می داند ، با این حال تجمل گرایی جوانان ایرانی را بیش از جوانان نقاط دیگر دنیا می داند و اضافه می کند ؛ برای یک جوان استرالیایی یا ژاپنی یا انگلیسی ، رفتن به سفر مهم تر از داشتن موبایل است . اغلب جوانهای ما یک میلیون تومان پول موبایل می دهند و فقط گوشی های شان می تواند همه ی زندگی یک جوان اروپایی را بخرد و آزاد کند اما پای شان را از شهرشان بیون نگذاشته اند . آنها ترجیح می دهند به جای کشف سرزمین های دیگر برای دوستان شان SMS های بی مزه بفرستند .
یک جوان اتریشی از ضابطیان می پرسد " از رییس جمهورتان چه خبر ؟ هنوز توی زندان است ؟ " و بعد از اینکه او کلی توضیح می دهد که رییس جمهور ما هیچ وقت در زندان نبوده ، تازه متوجه می شود که منظور جوان اتریشی صدام حسین است ! ضابطیان در رابطه با این برخورد و برخوردهای مشابه آن می نویسد ؛ چنین برخوردهایی این تئوری را که همیشه گفته ایم ایران تاج سر جهان است و همه ی دنیا چشم شان به ماست و هنر نزد ایرانیان است و بس ، کمرنگ می کند . ما حتی آنقدر تلاش نکرده ایم که به دنیا بفهمانیم یک کشور عربی نیستیم و هیچ ربطی هم به عراق نداریم و امریکا به ما حمله نکرده است و ... به نظر می رسد مردم دنیا با سرزمین هایی مثل افغانستان ، پامیر یا کامبوج بیش تر آشنایند تا با ایران !
ایتالیا
آنچه ما در ایران به نام پیتزا می خوریم ، غذایی است بسیار خوشمزه که هیچ ربطی به ایتالیا* ندارد . مطمئن باشید اگر یک ایتالیایی به ایران بیاید و به او پیتزا بدهید ، از شما خواهد پرسید : چه غذای خوشمزه ای ، اسم این غذا چیه ؟
مرسوم ترین پیتزا بین ایتالیایی ها پیتزا مارگریتاست که تشکیل شده از یک ورقه ی خیلی خیلی نازک خمیر و مقدار خیلی خیلی کم پنیر . آن قدر کم که همه جای سطح خمیر را نمی گیرد و باعث می شود که خمیر فقط بوی پنیر را بگیرد . روی این مجموعه کمی - فقط کمی - سس گوجه فرنگی مالیده شده است .
با یکی از بازیگران سرشناس کره گفت و گو می کنم . بحث به ایران می رسد ، اسم ایران را کنار کشورهایی چون عراق و عربستان سعودی و امارات می برد و من بلافاصله اعتراض می کنم که چطور ما را با آنها یکی می داند (همان غیرتی شدن همیشگی ما ایرانی ها ) . او پاسخ درستی می دهد . می گوید : وقتی شما ژاپنی ها و چینی ها و کره ای ها و تایلندی ها را یکی می دانید ، به ما هم حق بده چنین اشتباهی بکنیم .
هندوستان
در سفرنامه ی هندوستان ، داستان " مسجدخیری " برایم جالب بود . اکبرشاه که سالها از داشتن فرزندی محروم بوده به دعای مردی روحانی بچه دار می شود و فرمان می دهد این مسجد را به یاد آن روحانی بسازند . مسجد ساخته می شود و در اختیار او قرار می گیرد و قرار می شود پس از مرگش نیز حق استفاده از مسجد به فرزندانش برسد . آن پسری که از دعای مرد روحانی به دنیا آمد ، سلیم بود معروف به جهانگیر که با دسیسه ، اکبرشاه (پدر بخت برگشته ) را مسموم کرد و خود بر تخت سلطنت نشست !
ارمنستان
اسم آرمن متدوال ترین نام در ارمنستان است . آرمن می گفت این نشانه ی عشق ارامنه به سرزمین مادری شان است . با خواندن این مطلب یاد کتاب " چراغ ها را من خاموش می کنم " ، از زویا پیرزاد افتادم . اسم یکی از شخصیت های ارمنی قصه آرمن بود !
سوریه
پشت زینبیه قبرستانی است که در انتهای آن مزار دکتر علی شریعتی قرار دارد ؛ در اتاقکی غریب با چند تابلو روی دیوار و چند شاخه گل مصنوعی و من نمی دانم چرا دولت ایران در همه ی این سال ها سعی نکرده آن نقطه را به صورت یک مکان فرهنگی در بیاورد .
ایالات متحده امریکا
ضابطیان برای سفر به امریکا در فرودگاه کویت سوار هواپیمایی می شود که تعدادی سرباز امریکایی هم با او همسفرند . قسمتی از متن کتاب به این شرح است ؛ میگل پسر خوبی به نظر می رسد ولی سطحی تر از آن است که بخوام با او در این باره حرف بزنم که چرا باید جنگ شروع بشود که حالا آرزوی پایانش را داشته باشیم . می پرسم : توی این جنگ چه چیزی بیش از همه آزارت می دهد ؟ می گوید : گرما . حق با من است میگل پسر خوبی ست ولی در دنیای دیگری زندگی می کند .
و این هم قسمتی از زندگی سرخ پوستان در امریکا : مادر بزرگ هر بچه دو روز در هفته باید همراه نوه اش به مهد کودک بیاید .او برای این همراهی از طرف قبیله پول دریافت می کند ، اما در این دو روز ملزم است که با نوه ی خود به زبان سرخ پوستی سخن بگوید تا ارتباط نسل نو با ریشه های تاریخی اش از هم نگسلد .