کنار من لمیده است  .

کتاب قصه باز ؛ پر از کلاغ و بره و کبوتر است .

گاوها ؛ فکرشان همه چَرا . گربه ها ؛ برق چشم های شان گرفته دامن خروس و مرغ و جوجه ها !

ـ این چیه مامان ؟ اسم اون یکی چیه ؟ صدای جوجه ها چه جوریه ؟

ـ این یه اردکه ٬ اون یکی یه جوجه ی کوچیک ٬ با صدای جیک جیک !

خواب می دود به چشم های خسته ام ٬ می سُـرد کتاب قصه روی تخت

توی دستهای کوچکش ٬ زندگی شروع می شود ؛ گاوها و بره ها شادمانه می چرند . گرگ ها و ببرها میش های چاق و چله را نمی درند .

چشم های بسته ام ٬ دزدکی به خنده باز می شود ٬ با صدای قار قار ...

ـ این چیه ؟ ـ کلاق .  ـ با صدای چی ؟ ـ گار گار گار

یک کلاغ میهمان جشن کودکم شده ست .

می شناسم اش ٬ چه آشناست . قصه رو به انتهاست ٬ باز هم به خانه اش نمی رسد ٬ او کلاغ قصه هاست !

وقت رفتنش ٬ کودک دو ساله ام ٬ با کلاغ قصه ها ٬ می زند هوار ٬ قار و قار و قار

در دلم ٬ قندها ٬ ذره ذره آب می شوند .

خواب های مادرانه، چشم های بسته را طلاق می دهند .

ــــــــــ

اعتراف می کنم که کتاب ٬ شعر بود نه قصه ! ولی مجبور شدم برای خراب نشدن ریتم شعر ( اگر اسم این نوشته شعر است ) یک کوچولو خالی ببندم ! با تشکر . مدیریت وبلاگ !

+ تاريخ دوشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۸۹ساعت 8 نويسنده : زینب‌سادات |