یکی از موقعیت های از نظر والدین خیلی خیلی ساده:
فراموش کردن قرار
در کلاس هستید. ناگهان یادتان می آید با مادرتان برای بعد از تعطیلی مدرسه قرار گذاشتهاید. می دانید که قرار است همراه او به خانهی یکی از آشنایان بروید. اما یادتان نمی آید باید صبر کنید تا با هم بروید یا آن که باید تنهایی به آن جا بروید.
اگر بچه ی شما راه حل کتاب را انجام می دهد که فـبها٬ ولی با توجه به سابقه ای که من از پسر بچه ها سراغ دارم کاری که می کنند این است:
۱) کمی با خودش فکر می کند. به نظرش می رسد مامان گفته صبر کن تا من بیایم مدرسه دنبالت. تا ساعت ۳ عصر همان جا دم در مدرسه می ماند و از ترس و نگرانی دق می کند و مادر هم سرگردان و مستاصل هر چه با مدرسه تماس می گیرد کسی جواب نمی دهد در نهایت در حالی که از دلشوره در حال مردن است به مدرسه می رود و بچه ی دلبندش را در حال انفجار می بیند و مهمانی به کلی کوفت می شود!
۲) کمی با خودش فکر می کند. به نظرش می رسد مامان گفته تو برو خانه ی فلانی٬ من هم می آیم. بعد از مدرسه خوش خوشان می رود خانه ی فلانی. فلانی در خانه نیست و برای خرید کمی خرت و پرت رفته سر کوچه!. اعصاب عزیز دردانه ی ما به مدت بیست دقیقه حسابی له و لورده می شود. ما بعد از رفتن به مدرسه و کلی نگرانی و استرس با دوستمان تماس می گیریم و او می گوید که خانه نیست. بعد خودش را مثل باد به خانه می رساند و به ما می گوید دسته گل مان پشت در خانه اش چمباتمه زده. ما هم با عصبانیت خودمان را می رسانیم خانه ی ایشان و نتیجه این می شود که هر دو از هم طلبکار هستیم و یکی باید بیاید گیس های مان را از توی دست های یکدیگر بکشد بیرون!
همین که بچه ها بدانند می شود گاهی از تلفن مدرسه استفاده کنند و می شود گاهی مسئولین مدرسه را در جریان مشکلی که برای شان اتفاق افتاده قرار بدهند٬ کمک بزرگی به حساب می آید. به نظرم تفهیم این موضوع و موضوعات مشابه این از طریق یک کتاب با مثال های متفاوت و نقاشی ها و تصاویر بامزه٬ خیلی آسان تر از تذکر دادن های مداوم مادرانه و پدرانه است.