یک هفته از یک هفته ای که به خاطر آبله مرغان توی خانه ماند و مدرسه نرفت گذشته. دو-سه روز است برنامه ریزی میکنند برای رفتن به پارک آبی. چند دقیقه قبل از رفتن با او شرط می کنم اگر مسئولین پارک به خاطر دیدن دانه های روی بدنش اجازهی رفتن توی استخر را ندادند گریه و زاری راه نیندازد و پدرش را اذیت نکند.
وقت بیرون رفتن از خانه تسبیح را دستم می بیند.
- مامان داری چی می خونی؟
- صلوات می فرستم.
- برای منم دعا کن. باشه؟
- باشه. چشم.
بر می گردم توی اتاق تا جانمازم را جمع کنم. توی دلم به خدا التماس می کنم به خاطر دعای من نه٬ به خاطر اعتقادی که یوسف به دعای مادرش دارد اجازه بدهند برود توی استخر.
یک ساعت از رفتن شان می گذرد٬ هنوز برنگشته اند. خدا را شکر.