کنار من لمیده است  .

کتاب قصه باز ؛ پر از کلاغ و بره و کبوتر است .

گاوها ؛ فکرشان همه چَرا . گربه ها ؛ برق چشم های شان گرفته دامن خروس و مرغ و جوجه ها !

ـ این چیه مامان ؟ اسم اون یکی چیه ؟ صدای جوجه ها چه جوریه ؟

ـ این یه اردکه ٬ اون یکی یه جوجه ی کوچیک ٬ با صدای جیک جیک !

خواب می دود به چشم های خسته ام ٬ می سُـرد کتاب قصه روی تخت

توی دستهای کوچکش ٬ زندگی شروع می شود ؛ گاوها و بره ها شادمانه می چرند . گرگ ها و ببرها میش های چاق و چله را نمی درند .

چشم های بسته ام ٬ دزدکی به خنده باز می شود ٬ با صدای قار قار ...

ـ این چیه ؟ ـ کلاق .  ـ با صدای چی ؟ ـ گار گار گار

یک کلاغ میهمان جشن کودکم شده ست .

می شناسم اش ٬ چه آشناست . قصه رو به انتهاست ٬ باز هم به خانه اش نمی رسد ٬ او کلاغ قصه هاست !

وقت رفتنش ٬ کودک دو ساله ام ٬ با کلاغ قصه ها ٬ می زند هوار ٬ قار و قار و قار

در دلم ٬ قندها ٬ ذره ذره آب می شوند .

خواب های مادرانه، چشم های بسته را طلاق می دهند .

ــــــــــ

اعتراف می کنم که کتاب ٬ شعر بود نه قصه ! ولی مجبور شدم برای خراب نشدن ریتم شعر ( اگر اسم این نوشته شعر است ) یک کوچولو خالی ببندم ! با تشکر . مدیریت وبلاگ !

+ تاريخ دوشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۸۹ساعت 8 نويسنده : زینب‌سادات |
 

متن زیر قسمت هایی از کتاب مارک و پلو نوشته ی منصور ضابطیان است . سفرنامه ای جذاب و خواندنی که ضابطیان با هدف علاقه مند کردن ایرانیان به سفر نوشته است . ( حتی اگر بعد از خواندن این کتاب به سفر علاقه مند نشدید ٬ چیزی را از دست نداده اید ٬ چرا که یقینا با اطلاعاتی که به دست می آورید می توانید از جمع هایی که در آنها به بلف زدن و اظهار فضل کردن ناگزیرید لذت ببرید !!! )


فرانسه

کتاب خواندن در پاریس حسابی حرص آدم را در می آورد . هر کسی را می بینی ، یک کتاب در دست دارد  و تندتند مشغول مطالعه است . واگن های مترو واقعا آدم را یاد قرائت خانه می اندازند ، آنهایی هم که اهل کتاب نیستند حتما روزنامه یا مجله ای پر شال شان دارند که وقت شان به بیهودگی نگذرد .


اسپانیا

ضابطیان از قول یک جوان ایرانی که رسپشن یک یوس هستال* در شهر بارسلون ِ اسپانیاست می نویسد  ؛ هیچ کس از ایران به اینجا نیامده . و خودش این چنین توضیح می دهد که ؛ جوانهای ایرانی یا اهل سفر نیستند یا اگر هم باشند گرفتن ویزای اروپا برای شان مشکل است و از آن گذشته حس ماجراجویی و کشف جاهای نا آشنا در آنها کمتر است . ضابطیان مسایل اقتصادی را هم دخیل می داند ، با این حال تجمل گرایی جوانان ایرانی را بیش از جوانان نقاط دیگر دنیا می داند و اضافه می کند ؛ برای یک جوان استرالیایی یا ژاپنی یا انگلیسی ، رفتن به سفر مهم تر از داشتن موبایل است . اغلب جوانهای ما یک میلیون تومان پول موبایل می دهند و فقط گوشی های شان می تواند همه ی زندگی یک جوان اروپایی را بخرد و آزاد کند اما پای شان را از شهرشان بیون نگذاشته اند . آنها ترجیح می دهند به جای کشف سرزمین های دیگر برای دوستان شان SMS های بی مزه بفرستند .

 یک جوان اتریشی از ضابطیان می پرسد " از رییس جمهورتان چه خبر ؟ هنوز توی زندان است ؟ " و بعد از اینکه او کلی توضیح می دهد که رییس جمهور ما هیچ وقت در زندان نبوده ، تازه متوجه می شود که منظور جوان اتریشی صدام حسین است ! ضابطیان در رابطه با این برخورد و برخوردهای مشابه آن می نویسد ؛ چنین برخوردهایی این تئوری را که همیشه گفته ایم ایران تاج سر جهان است و همه ی دنیا چشم شان به ماست و هنر نزد ایرانیان است و بس ، کمرنگ می کند . ما حتی آنقدر تلاش نکرده ایم که به دنیا بفهمانیم یک کشور عربی نیستیم و هیچ ربطی هم به عراق نداریم و امریکا به ما حمله نکرده است و ... به نظر می رسد مردم دنیا با سرزمین هایی مثل افغانستان ، پامیر یا کامبوج بیش تر آشنایند تا با ایران !


ایتالیا

آنچه ما در ایران به نام پیتزا می خوریم ، غذایی است بسیار خوشمزه که هیچ ربطی به ایتالیا* ندارد . مطمئن باشید اگر یک ایتالیایی به ایران بیاید و به او پیتزا بدهید ، از شما خواهد پرسید : چه غذای خوشمزه ای ، اسم این غذا چیه ؟

مرسوم ترین پیتزا بین ایتالیایی ها پیتزا مارگریتاست که تشکیل شده از یک ورقه ی خیلی خیلی نازک خمیر و مقدار خیلی خیلی کم پنیر . آن قدر کم که همه جای سطح خمیر را نمی گیرد و باعث می شود که خمیر فقط بوی پنیر را بگیرد . روی این مجموعه کمی - فقط کمی - سس گوجه فرنگی مالیده شده است .


کره ی جنوبی

با یکی از بازیگران سرشناس کره گفت و گو می کنم . بحث به ایران می رسد ، اسم ایران را کنار کشورهایی چون عراق و عربستان سعودی و امارات می برد و من بلافاصله اعتراض می کنم که چطور ما را با آنها یکی می داند (همان غیرتی شدن همیشگی ما ایرانی ها ) . او پاسخ درستی می دهد . می گوید : وقتی شما ژاپنی ها و چینی ها و کره ای ها و تایلندی ها را یکی می دانید ، به ما هم حق بده چنین اشتباهی بکنیم .


هندوستان

در سفرنامه ی هندوستان ، داستان " مسجدخیری " برایم جالب بود . اکبرشاه که سالها از داشتن فرزندی محروم بوده به دعای مردی روحانی بچه دار می شود و فرمان می دهد این مسجد را به یاد آن روحانی بسازند . مسجد ساخته می شود و در اختیار او قرار می گیرد و قرار می شود پس از مرگش نیز حق استفاده از مسجد به فرزندانش برسد . آن پسری که از دعای مرد روحانی به دنیا آمد ، سلیم بود معروف به جهانگیر که با دسیسه ، اکبرشاه (پدر بخت برگشته ) را مسموم کرد و خود بر تخت سلطنت نشست !


ارمنستان

اسم آرمن متدوال ترین نام در ارمنستان است . آرمن می گفت این نشانه ی عشق ارامنه به سرزمین مادری شان است . با خواندن این مطلب یاد کتاب " چراغ ها را من خاموش می کنم " ، از زویا پیرزاد افتادم . اسم یکی از شخصیت های ارمنی قصه آرمن بود !


سوریه

پشت زینبیه قبرستانی است که در انتهای آن مزار دکتر علی شریعتی قرار دارد ؛ در اتاقکی غریب با چند تابلو روی دیوار و چند شاخه گل مصنوعی و من نمی دانم چرا دولت ایران در همه ی این سال ها سعی نکرده آن نقطه را به صورت یک مکان فرهنگی در بیاورد .


ایالات متحده امریکا

ضابطیان برای سفر به امریکا در فرودگاه کویت سوار هواپیمایی می شود که تعدادی سرباز امریکایی هم با او همسفرند . قسمتی از متن کتاب به این شرح است ؛ میگل پسر خوبی به نظر می رسد ولی سطحی تر از آن است که بخوام با او در این باره حرف بزنم که چرا باید جنگ شروع بشود که حالا آرزوی پایانش را داشته باشیم . می پرسم : توی این جنگ چه چیزی بیش از همه آزارت می دهد ؟ می گوید : گرما . حق با من است میگل پسر خوبی ست ولی در دنیای دیگری زندگی می کند .

  و این هم قسمتی از زندگی سرخ پوستان در امریکا : مادر بزرگ هر بچه دو روز در هفته باید همراه نوه اش به مهد کودک بیاید .او برای این همراهی از طرف قبیله پول دریافت می کند ، اما در این دو روز ملزم است که با نوه ی خود به زبان سرخ پوستی سخن بگوید تا ارتباط نسل نو با ریشه های تاریخی اش از هم نگسلد .

+ تاريخ جمعه ۲۶ شهریور ۱۳۸۹ساعت 13 نويسنده : زینب‌سادات |

در اینکه ما بسیار غصه دار هستیم و دل همه مان خون شده از این جسارت شکی نیست ! ولی این روزها بیشتر سایتهای مذهبی به موضوع قرآن پرداخته اند ٬ موضوعی که ما همیشه محدودش کرده ایم به ماه مبارک رمضان . حالا ولی به واسطه ی توجه بیشترمان و به واسطه ی قلبهای مجروح مان ٬ قرآن عزیز بیش از همیشه خودش را ٬ برکاتش را ٬ مهربانی اش را ٬ دستگیری اش را و همه ی خوبی های بی دریغ اش را نثارمان کرده است .

فکر کردم حالا که همه جا حرف های خوب خوب می نویسند و جاهای خوب خوب معرفی می کنند مطالب و سایت های خوبی که به نظرم می رسد را اینجا لینک کنم تا اگر دوستان مایل بودند سر بزنند و استفاده کنند و انشالله ما هم در ثواب شان شریک باشیم .

ان شاالله به تعداد لینک ها اضافه خواهم کرد .

۱) سایت تنزیل : در این سایت می توانید قرآن را به صورت آنلاین گوش کنید ٬ امکانات بسیار خوبی برای سایت طراحی شده ٬ انتخاب قاری ٬ ترجمه ٬ سوره و آیه و صفحه ٬ سرچ کلمات قرآنی و ... از امکانات این سایت هستند . (توصیه می کنم ترجمه ی آیت الله مکارم شیرازی را انتخاب کنید ٬ فوق العاده است . )

۲) حقیقت قرآن : مطلب قابل تاملی که در این روزها که ما همه مان احساساتی شده ایم به کمک مان می آید تا صورت های دیگر مسئله را هم ببینیم .

۳) قرآن نوشت : بعضی ها چه دوستانی دارند !

+ تاريخ چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۸۹ساعت 9 نويسنده : زینب‌سادات |

گل ناشناس !خدا تو را بیامرزد ای مرد بزرگ . ما خیلی دل مان می خواست آدم اش بودیم و برای پرسیدن نام گلی ناشناس سفر می کردیم ولی باور کن حتی وقتی یک گل بسیار زیبای ناشناس (از نظر ما ناشناس بود ! ) پیش روی مان سبز شد نکردیم برویم بپرسیم نام این گل چیست !!!  خیلی گل عجیبی بود . فقط ریشه بود و ساقه و گل . برگ نداشت ! راستش من که تا به حال همچین چیزی ندیده بودم . البته در بیابان ها گیاهان بدون برگ زیاد دیده می شود ولی ما این خوشگل خانم را در یک تاکستان کشف کردیم . دقیقا هر جایی که رهگذران پا می گذاشتند دسته ای از این گل ها سر از خاک بیرون آورده بودند ٬ طوری که آدم دلش نمی آمد پا روی شان بگذارد ! فکرش را بکنید یک زمین خالی و خاکی که پـر از گل های سفید زیبا باشد !  

یک سفر سه روزه به استان چهارمحال و بختیاری داشتیم که خیلی خیلی خوش گذشت و خیلی هم جا دارد برای نوشتن ولی ناچارم ننویسم چون یک جمع حدود ۲۵ نفره بودیم که شاید بعضی ها دل شان نخواهد من در این صفحه از جمع عمومی مان چیزی بنویسم .

پ ن ۱ ) با خنده گفتم باید یه جایی همه ی ۶ تا ماشین پشت سر هم یا کنار هم پارک کنیم تا چشم همه در بیاد !!!! با خنده جواب دادن : " من أبواب متفرقة " ٬ حضرت یعقوب به پسراش گفت ...

پ ن ۲ ) اسم ما خوزستانی ها بد در رفته که پوست مون تیره ست و سیاهیم . بچه ی سفید برفی من  بعد از سه روز تمام روی بینی و گونه هاش آفتاب سوخته شد ٬ مثلا رفته بودیم ییلاق !

پ ن ۳ ) یه مطلب نوشته بودم در محکومیت حرکت پیروان اون کشیش نمای ملعون و اینکه چرا ما فردای اون روز رو تعطیل نکردیم و اعلام عمومی ندادیم برای تظاهرات و چرا نیومدیم خودمون جایگزین اون اسم احمقانه شون یه اسم در حمایت از قرآن بذاریم برای روز ۱۱ سپتامبر و .... ٬ چند جا خوندم که آقا توی خطبه های نماز عید فطر ( ما توی جاده بودیم و خطبه ها رو نشنیدیم ) درباره ی این موضوع صحبت کردن ٬ دیدم بی انصافی می شه وقتی موضع گیری ایشون رو نشنیدم مطلبی بنویسم .

پ ن ۴ ) پست بعدی قسمتهایی از یک سفرنامه است .

پ ن ۵) سفر برای وطن

+ تاريخ سه شنبه ۲۳ شهریور ۱۳۸۹ساعت 11 نويسنده : زینب‌سادات |

نمی آیی ؟

امشب هوا بوی تو را دارد .... نمی آیی؟.... من گوشه ی کوچه ، همان جای قدیمی ، توی تاریکی ....

نی می زنم از بهر دیدارت .... نمی آیی؟.... دل تنگ دیدار رخت هستم ازین پایین ....

آیا از آن بالا و بالاها نمی آیی؟ .... آقا .... فدای تو .... جانم برای تو ....

دستم تهی گشته نگارا از نگاه تو .

بهر تصدق بر گدا یک دم نمی آیی؟ .... امشب هوا بوی تو را دارد .... نمی آیی؟....

هر شب که می آیی از اینجا بگذری آقا .... کز می کنم پشت دری .... چیزی .... به تاریکی

در گوشه ی جویی ،کناری ، کنج باریکی .... آقا نمی آیی؟....

امشب هوا بوی تو را دارد برای من .... جانا نمی آیی؟ ....

دیگر رمق در دل ندارم .... بغض می بارد .... امشب هوای تو به سر دارم .... نمی آیی؟....

آقا کنار پنجره شبها بیا گاهی .... ارباب زیبا  ..... دلبر من .... ای که چون ماهی ....

تا دزدکی از پشت ابر اشک و خون دل .... از پشت دیوار جدایی بی صدا خوانم ....

نام تو را با ناله ای جانا .... به یک آهی ....

...............................

امشب هوا بوی تو را دارد ، نمی آیی ؟

 آقا نمی آیی ؟

---------

عیدتون مبارک 

شعر از وبلاگ قصه گو

+ تاريخ پنجشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۹ساعت 22 نويسنده : زینب‌سادات |